توشه قلم
قالب وبلاگ

این بهار توست از پرپر شدنت فهمیدم

پژمردگی ات را زپهلو شکستنت فهمیدم

کسی زماجرای سیلی سخنی به ما نگفت

شدت درد را ، ز رنگ  صورتت فهمیدم

دیدم بهار گریه می کند یاس ها هم محزونند

اشک سرخ لاله را،ز خون بسترت فهمیدم

یکی گفت آسمان و زمین را به زنجیرکشیده اند

این حقیقت ز ریسمان به دست همسرت فهمیدم

گر بسوزند تمام جهان را دلم نمی سوزد

سوز و درد را وقتی که افتاد پیکرت فهمیدم

آن  روز گواهی نداد کسی که ترا  زدند بی بی جان

از داغ محسن ، اشک حسین وناله حسنت فهمیدم

آن روز کسی  نبود  شانه  زند  به  موی   آل الله

این را    ز پریشانی   گیسوی  زینبت  فهمیدم

پنج ساله بود  که  نخستین  زخم  را بربازوی مادر دید

آغاز چند دهه رنج  را، ز حال دخترت  فهمیدم

دروصف غریبی تو مردمان سکوت کردند

من از بی نشانی تربت و خاک مدفنت فهمیدم

السلام ای بانوی آب و آفتاب ، یا فاطمه الزهرا ( سلام الله علیها)

از ویرانه  بقیع  ، خوی ستم بار دشمنت فهمیدم.

تو بهترین  بهانه ای  برای گریستن در بهار

راز این اندوه را ، زعطینا وکوثرت فهمیدم


با این حال وهوا ،یاد خاطراتم در سفرحج سال 86 افتادم که باردیگر مرور می کنم

... حالا وقت بازگشت از روضه رضوان به سمت " باب الزهرا(س )" است . یا علی  مدد کن در کوچه های غمزده و غبار گرفته از کینه های قاسطین و مارقین وناکثین   ازغصه نمیرم  ،پشت دیوار خانه "کوثر" قرآن جمع شدیم . ای خدا نمی توان به بغض های فرو خورده و ضجه های احساس و نفس های بی قرار بی توجه بود.مگر می شود در آن لحظات ، سنگینی طناب را برگردن مولای آزادگان ومتقیان علی (ع) ومظلومیت ان دوران را حس نکرد ، مگر می شود دست هایی را که  با هدف نواختن سیلی به صورت رکن هستی بالارفت ندید و درد کبودی را دراعماق جان نخرید . یا رسول ا..  کمک کن ! 

 روحانی کاروان این جمله را با نوای سوزانی  خواند" السلام علی فاطمه وابی ها و بعلها و بنی ها و ........" ناگاه  دیوار دل ها فرو ریخت و صدای شیون برطاق ایوان نشست . نگاهم به د ست نوشته ای کهن جلب شد " ادخلوها بسلام آمنین" ای وای بر آن مردمی که حرمت خانه و صاحب خانه ای را که بدون اذن او جبرئیل وارد نمی شد نگه نداشتند .الان هم به هر بهانه ای  به زائران این خانه حتی  اجازه نگاه کردن و گریستن نمی دهند. هنوز چند گامی تا مقابل "باب الزهرا" فاصله داریم . نمی دانم چشمم به مدخل گام های نور و رحمت و بهانه خلقت بیفتد چه خواهم کرد و چگونه خواهم بود.گویی  شعله های برآمده از هیزم کینه دشمنان آل ا.. همه وجودم  را در بر گرفته است  و بوی سوختگی همراه با دودی از درد در محله بنی هاشم دل واحساس را می آزارد. چشمم به قفل درب آن خانه پرراز و رمز و جایگاه سجده ها وقنوت ها و مکان پرهلهله از بال فرشتگان افتاد . برروی  قفل درب خانه پاکی ها  این مصرع از یک شعر چند بیتی و زیبا حک شده است  که البته درباره سراینده شعر روایات مختلفی وجود دارد از جمله برخی اسناد تاریخی می گوید این شعر از یک شاعر مصری بنام" شرف الدین محمد بوصیری" است که در عالم خواب به دست مبارک پیامبر عظیم الشان اسلام  از بیماری مرگباری شفا یافت واین قصیده را سرود.

        هوالحبیب الذی ترجى شفاعته  *****     لکل هول من الأهوال مقتحم

ترجمه :او دوستی است که در همه پیشامد ها و حوادث ناگوار امید شفاعتش می رود     

سال هفتاد وشش که همراه آیت هاشمی رفسنجانی به عمره رفته بودیم . درب خانه حضرت زهرا (س) به روی میهمانان گشوده شد و من هم در شمار کسانی بودم که چند قدمی به داخل خانه وارد شدم و کمی به اطراف آن خانه گلین  نگاه کردم اما  ماموران به بهانه کمبود جا بجز چند نفر، بقیه را بازگرداندند.  ولی آنقدر سریع بود که چیزی در یادم نمانده ،البته معروف است در دو جای مقدس انسان به سختی می تواند مشاهداتش را در حافظه نگه دارد یکی درون کعبه معظمه و یکی درون خانه پیامبر وحضرت فاطمه است ومن عاصی هردو مکان نورانی والهی را درک کرده ام . از درون آن حجره آسمانی  عطر یاس روح نواز است وگویی زمزمه های بی بی دو عالم هنگام بازی با حسن وحسین (ع) درگوش جان می نشیند آن هنگام که فاطمه (س ) فرزندش  امام حسن را بالا می انداخت و چنین می فرمود :

 إشْبَه أباکَ یا حسن             واخلَعْ عن الحقِ الوَسَنَ
و اعبد الها ذامِننَ                 و لا تُوالِ ذَا الاِحَنِ
پسرم حسن، مانند پدرت باش. ریسمان ظلم را از گردن حق بر کن. خدایی را بپرست که صاحب نعمتهای متعدد است و هیچ گاه با صاحبان ظلم و تعدی، دوستی مکن.

همچنین نقل شده است که وقتی فرزندش امام حسین(ع) را بازی می‏داد، این گونه می‏ فرمود:
اَنْتَ شبیهٌ بأبی
لَسْتَ شبیها بعلیٍ
تو به پدر من (پیامبر(ص)) شبیهی و به پدرت علی شباهت نداری.

 وبا نگاهی به آن طرف تر گویی در طاقچه ای بسیارکوچک، شانه ای که با آن موی  بانوی صبر و جهاد  دردانه پدر، حضرت زینب (س) را می  آراست  جای گرفته است . ساعتی بعد وقت رفتن و خداحافظی به مسجدالنبی و خانه آل ا.. رسید . دلم جا مانده وپاهایم ناتوان از حرکت .چه می شود کرد باید از باب جبرئیل خارج شویم و دل به  بقیع مظلوم سپاریم ....

چند سطری برگرفته از خاطراتم با عنوان "نوشته ای برلوح دل" در حج سال 86


          حیف شد این خانه را آتش زدند ، با کبوتر لانه را آتش زدند

                                       التماس دعا            


 

[ ۱۳٩٢/۱/٥ ] [ ٩:۳٠ ‎ق.ظ ] [ محمدکاظم روحانی نژاد ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

خبرنگار صداوسیما
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
امکانات وب

  • تک تاز بلاگ
  • آریس پیکس