توشه قلم
قالب وبلاگ

سلام . عصر جمعه که عازم توکیو بودم یک ساعت قبل از پرواز طبق معمول به فرودگاه بین المللی پکن رفتم و پس از گرفتن کارت پرواز در محل خروجی حاضر شدم ،یک زیر زمین بود که با وجود جمعیت متراکم تنفس مشکل می شد . دیدم جمعیت برای خروج از سالن وسوار شدن به هواپیما صف زدند  اما از ماموران پرواز خبری نیست. بیست دقیقه ای که گذشت جنابی مشرف شد درحالی که  قسمتی از پیراهن درون شلوار و بخشی آویزان بود و کراوات هم تقریبا تا زیر بغل تاب می خورد  با صدایی که انگار آب در دهان قرقره می کنی به زبان چینی افاضه فرمود که البته پس از ترجمه نیم بند به زبان انگلیسی چنین برآمد که "هواپیما نیامده و معلوم هم نیست کی می آید فقط باید منتظرباشید .تازه فکر کردم شاید در ایرانم !؟ به خود آمدم دیدم نخیر در فرودگاه بین المللی پکن هستم و گواه آن هم مسافران رنگ و وارنگ بی خشتک و با خشتک که مثل ماکارانی توی هم تاب می خورند ! به قول هم شهری ها از شامس (شانس) ما صدای نه چندان خوشایندی از پشت سر مرا خطاب کرد که هی( dear) !برگشتم دیدم به به بانویی که دست کم هفتاد  را پر کرده است  با لبخندی ملیح و غمزه ای به طعم ترشی هفت ساله !باب سخن گشود که داستان چیست ؟ گفتم بلیط هست ،فرودگاه هم هست ،ولی هواپیما نیست ! تازه سرکار ایشان صدایی  کش دار بلند کرد که wow ! این خوب نیست من کاری ضروری دارم چگونه باید پاسخگو باشم ،لحظه ای فکر کردم نکند این هم برای پوشش خبر وزیر خارجه کشورش به توکیو می رود؟! با او ابراز همدردی کردم و پرسیدم کار شما چیست ؟ نفسی تازه کرد و دستی به موهای پسرانه اش کشید وگفت: شش دانشجوی رقص آکروباتیک دارم که از جاهای مختلف ژاپن به توکیو می آیند و دو روز من به آنها آموزش می دهم و بر می گردم و می دانید که ژاپنی ها بسیار منضبط هستند .. گفتم نگران نباشید درست می شود . ازمن پرسید اهل کجایی و برای چی به توکیو می روی ؟گفتم من ایرانی ام و  ماموریت اداری دارم. انگار با یک حرکت اکروباتیک همراه با پس لرزه های شدید  باردیگر نداد در داد که  wow  ! ایران بسیار مقتدر است و من بخاطر دفاع سرسختانه از حقش ، ایران را خیلی دوست دارم و امیدوارم روزی بتوانم به آنجا بیایم ،گفتم امیدوارم که زمینه سفر شما به ایران هرچه زودتر فراهم شود. خدا را شکر که در کشور عزیز ما مثل خیلی چیزهای دیگر متخصص رقص به اندازه کافی شاید هم مازاد بر نیازداریم .و دیگر به استاد پروازی در این بخش احتیاجی نیست .تا کنون فکر می کردم فقط برای عمل های جراحی منحصر بفرد ، پرفسور "هومن خان" از کشوری به کشوری می رود تا چند بیمار را معالجه کند و به دیار رفاه و زندگی خود بر می گردد اما دیدم دراین زمانه، استاد پروازی رقص هم موجود است !!  هنوز از ملازمت با این بانوی هنرمند خلاص نشده ،یک مرد امریکایی درحالی که بسیار عصبانی بود وبا لهجه انگلیسی الواتی داد و بیداد می کرد به مامور پرواز گفت  من چه جواب  "بوسم " (رئیسم ) را بدهم  ؟ برای دلداری خودش   گفت :چه کنم اینجا چین است دیگر" اوری تینگ نو پرابلم "(هر چیزی مشکلی نیست)  کمی جدی به اونگاه کردم که دیگر به متحد ایران! اهانت نکند . از من پرسید اهل کجایید؟ گفتم اسلامیک ریپولیک آف ایران . دستانش را به کمرش زد و گفت :  اکسلنت (عالی ) گفتم بله . نفسی تازه کرد تا تاخیر پرواز فراموش شود  و ادامه داد ایران با امریکا بد است ولی من معتقدم ایران درست می گوید چرا دولت امریکا می خواهد یک ملت را محروم کند که ممکن است و شاید برایش خطرناک باشد . یاد سخن یک امام جمعه بذله گو افتادم که برایم تعریف می کرد :روزی می خواستم وارد مسجد الحرام شوم  یک ناخن گیر در جببم بود که چاقو هم  داشت مامور بازرسی گفت :"هذا آلت القتال ، لا شیخ لا ! گوم گوم (برو ) نمی شود . گفتم اولا این ناخن گیر است و چاقویش پنیر را هم نمی برد . دوما مگر تو در بدنت اعضایی نداری که وجودش ممکن است گناه ایجاد کند !؟گفت دارم  .به او گفتم پس باید آن را حذف کنی چون ممکن است به خطا بیفتی ..مامور عرب خندید وگفت شیخ، حرفی زدی که پاسخ ندارد با همین ناخن گیر وارد شو ولی به کسی نشان نده !! دقایقی گذشت دو بانوی جوان که فاصله سنی کمی با هم داشتند به جمع منتظران بی پرواز پیوستند که بزرگتره  به فارسی گفت عجب وضعیه بابا اینجا ؟! ما از ایران فرار کردیم به خاطر همین مسائل اما مثل اینکه اینجاهم .! بعد چشمش را تاباند و نطق کرد که  البته اینجا ازادی زندگی هست و به مشکلاتش می ارزد .درایران فقط دنبال انرژی هسته ای  ومبارزه با بدحجابی اند ولی اینجا هرطور دوست داری می توانی راه بروی هرچیزی دوست داشتی بخوری .. سلام علیکی کردیم و پرسید چهره تون آشناست گفتم بالاخره ایرانی ها درخارج همه باهم آشنا وحتی فامیلند .. گفت بله همین طوراست  گفت ما درچین  در یک شهری دور از پکن زندگی می کنیم .پدرم بخاطر اینکه تولیدات چین کارخانه اش را کساد کرد به چین آمد و همان کالا را به قیمت ارزان می خرد به ایران می فروشد و به تجارت مشغول است و ما را هم از  آنجا نجات داد .!! گفتم البته اینجا زندگی هم برای خانم ها ارزان تر است !گفت چرا ؟گفتم :درمجموع سی سانت پوشش دارند که به قیمت روز به پول ایران می شود هفت هزار وپانصد تومان .. اهل بزک هم نیستند وساعت های جلو آیینه نمی نشینند  همه چیزهم در طبق اخلاصشان است .!.. با خنده گفت :بله دیگر، زندگی همین چیزهاست .. به او گفتم ولی درهمین جمع  مختلف ، سه نفر شامل بنده و این دو خارجی با حق ایران در دفاع از منافعش موافقیم و شما دو تا مخالف ، همین جا آن خانم ایرانی جوان تر گفت : البته من با نظرات خواهرم مخالفم و معتقدم ایران با ویژه گی های خاص خود ، حق دارد از منافع ملتش  اینگونه دفاع کند. گفتم پس حالا  شدیم چهار به یک !!.. خلاصه سه ساعتی معطل شدیم تا وقت پرواز رسید وهرکسی به سویی رفت..

[ ۱۳۸٩/۳/٧ ] [ ۸:٤٥ ‎ب.ظ ] [ محمدکاظم روحانی نژاد ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

خبرنگار صداوسیما
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
امکانات وب

  • تک تاز بلاگ
  • آریس پیکس