توشه قلم
قالب وبلاگ

 

دیشب یک دسته بغض در خم کوچه  بیست و سوم  آسمان راه  را بر من بست و پرسید کجا ؟پاسخی نداشتم بگویم .داشتم واژه رمز عبور شب را در ذهنم جستجو می کردم تا خلاص شوم . نفسم بند آمده بود  اشک هایم را که بی اختیار می ریخت گرو گذاشتم تا رهایم کند اما نشد ، کمی آن طرف تر، صدای هیاهو و ضجه های مردم شنیده می شد به گمانم "بک یا الله" می گفتند . با دست اشاره کردم من هم از همین جماعت هستم ، سردسته بغض ها  با تمام قدرت گلویم را فشرد آنگونه که جان به تنگ آمده بود ، مرا به دیوار چسباند وهمراهانش را به من نشان داد وپرسید؟ پس این ها را چه می کنی ؟ با تعجب به یک یکشان نگاه کردم دیدم که انگار غریبه نیستند ، از سوابقشان چیزی یادم نیامد ، سرکرده بغض هاغضبناک گفت: این ها همان گناهانی هستند که وقتی مرتکب می شدی در نظرت زیباترین و بهترین ها بودند و ازآمیختگی با آن ها لذت می بردی  و اکنون به این روز افتاده اند و به چنین شکلی در آمده اند . پاهایم داشت سست می شد وکاری نداشت زمین گیر شوم .یکی زمزمه می کرد ومنت می گذاشت که "تو در برون چه کردی که درون خانه آیی " اما انگار صدای بلند تری می آمد و می گفت  : رهایش کنید ، همه آمده اند بگذارید این بنده بد هم بیاید!! . تا به خود آمدم دیدم در فضای نمناک اشک وامواج استغاثه غرق شده ام ، الهی به محمد ،به علی ، به فاطمه ، باالحسن و باالحسین(ع). کاری نداشت مسجد از زمین کنده شود ویکجا به آسمان برود .

                        

بغض گلویم را رها کرد  و گویی با چشم دل می دیدم که مردم گروه گروه از درهای گشوده  به سمت آسمان و به حریم روشن و نورانی که  سو سوی آن هم به من می رسید وارد می شوند با حسرت نگاه می کردم ولی از خودم یادم نیست که در هجوم وازدحام مردم گم شدم وپشت در ماندم یا که ره یافتم ...

یا ارحم الرحمین ... خلصنا من النار ...

واین چند بیت نا قابل :

درهای آسمان باز، توان رفتنم نیست

من نردبان ندارم آنجا که جای من نیست

گفتی به نزد من آی ،شب زنده داری نما

من آشنا ندارم کسی به فکر من نیست

شب تا سحرگاهان رویم به آسمان بود

دل شکسته من عصای دست من نیست.

[ ۱۳۸۸/٦/٢٢ ] [ ٦:٤٤ ‎ب.ظ ] [ محمدکاظم روحانی نژاد ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

خبرنگار صداوسیما
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
امکانات وب

  • تک تاز بلاگ
  • آریس پیکس