توشه قلم
قالب وبلاگ

سلام . دوستی دیشب تعریف می کرد  برای خرید لباس کودک سه  ساله ام به فروشگاهی در خیابان جمهوری رفته بودم . وقتی در کش وقوس قیمت ها گیج می زدم مردی چاق ولی آراسته  وارد شد و با حالتی فرمایشی از فروشنده پرسید برای این پسر نازدردانه من چی دارید؟ فروشنده با لبخندی معنی دار گفت : هرچه شازده بخواهند تقدیم می کنم . چند نوع لباس با مدل های گوناگون آورد و مرد خریدار بدون تامل به نازدردانه اش گفت کدوم را می خواهی .؟پسر گفت همه اش را !! دشت اول به قول بازاری ها فروش دست کم 20 دست لباس متنوع بود .خلاصه این پسر شش ساله به هر طرف مغازه نگاه کرد انواع اسباب بازی و کفش و کلاه سفارش داد . شاهد می گفت من فقط نگاه می کردم عاقبت کار چه می شود که لحظاتی بعد تقدیم نهصد وسی پنج هزار تومان  چک پول پدر جون به فروشنده سرانجام ماجرا شد و من هنوز دستم را توی جیبم می چرخاندم که لباس 15 هزار تومنی را بخرم یا نه ؟!!! دقایقی پس از شنیدن این ماجرا به من خبر دادند که رئیس جمهور فردا یعنی" امروز" به عیادت  کودکان بی سرپرست دریک مرکز نگهداری شبانه روزی در  جنوب تهران خواهد رفت  .خوشحال شدم که  روز نخست سال نو را همانند پارسال  با طعم سیب های سرخ وخوش رنگ ولی رنجور وآفت زده آغاز و دکتر احمدی نژاد را در این وادی خوش میمنت همراهی می کنم. وقتی آدرس مرکز نگهداری کودکان بی سرپرست را در منطقه یافت آباد تهران به من دادند خیلی دنبالش نگشتم چراکه شاخه های درخت سیب  از فراز دیوارها سر کشیده بودند و بوی سیب های نورس  کوچه های محله یافت آباد را پرکرده بود. مرکزی را که قرار بود رئیس جمهور به آن جا سر بزند "بهشت جواد (ع) نام نهاده اند و در آن 35 کودک شش تا دوازده ساله که نشان و درد تیغ تیز بی عاطفگی آدم هایی که احتمالا نام پدر و مادر را برخویش  نهاده اند برگلو دارند نگهداری می شوند.ساعتی عاطفه و مهرورزی فضای این مرکز را پرکرده بود و درنهایت وقتی رئیس جمهور اسباب بازی ها  را به کودکان بی سرپرست و تعدادی هم معلول اهدا می کرد انگار یک دنیا ثروت را بغل کرده اند .

                        

.این هدیه یک ماشین کمپرسی اسباب بازی بود که وقتی "فرهاد" شش ساله همه جثه نحیف ورنجور ومعلولش را در درون کمپرسی جای داد احساس کرد الان دیگر می تواند  همه آرزوهای بزرگش را با خود همراه سازد و در جاده های  بی نشان زندگی پرشتاب براند تا شاید مقصدی در انتظارش باشد.زیر لب گفتم کمی آرام تر" فرهاد" !١ جاده ها بی رحمند و شایدهم بی مقصد ...!

                                          

[ ۱۳۸۸/۱/۱ ] [ ٦:٥۳ ‎ب.ظ ] [ محمدکاظم روحانی نژاد ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

خبرنگار صداوسیما
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
امکانات وب

  • تک تاز بلاگ
  • آریس پیکس