توشه قلم
قالب وبلاگ

سلام.

امروز برای بیستمین  سال است که برای پوشش خبر راه پیمایی عظیم این مردم خوب و قدرشناس و غیرتمند  انجام وظیفه کردم .براستی که یک عمر است اما در تعجبم که چرا تکراری وخسته کننده نیست . در این سالهای طولانی هرگاه و بارها  از برج آزادی به سه سوی خیابان های آزادی و محمدعلی جناح و آیت ا..سعیدی نگاه کرده ام ویا در میان خیل جمعیت به دنبال جفت وجورکردن و یافتن  واژه درخور و جمله ای که بتواند حتی بخشی از حقیقت را بازگو کند می گشته ام یک نکته  فراموشم نشد که  هیچ زمانی به عنوان قطره ای از این اقیانوس جدا نبوده ام و همگام وهمصدا با  این مردم راه آمده ام و با اینکه روزهای عادی از این مسیرها عبور می کنم نه خیابان هایش تکراری است و نه آدم هایش .انگار همه  آشنای دیرینه اند که باید برای دیدن وشناختنشان دقت کرد  . امروز و پس از سی سال وقتی به چهره های مردم می نگریستم .لبخند های مردم به یکدیگر و یا به من چنان صمیمانه و مهربانانه است که طعم دلبستگی ها را تا اعماق جان فرو می نشاند. به درستی که 22 بهمن عید است که در هیچ مناسبتی نمی توان نظیر آن را یافت و این موهبت دست آورد مجاهدت های طولانی و رنج هایی است که بزرگوارانی چون امام راحل و رهبرعزیز و مهربانمان و بسیاری از مردم عادی  که گمنامند متحمل شدند و برای تحقق وثبت این روز بزرگ قربانی داده اند و ازهمه چیز گذشتند .امروز وقتی در مقابل سازمان تامین اجتماعی در خیابان آزادی تهران منتنظر حضور دکتر احمدی نژاد رئیس جمهور در راه پیمایی بودم بازهم خدا را شکر کردم که هنوز این توان و افتخار را دارم که به امواج پیوسته ام . وقتی احمدی نژاد وارد راه پیمایی شد جمعیت شور وحالی گرفت و طبق معمول دست های ریئس جمهور در لابلای مردم می گشت تا دست های درازشده به نشانه ابراز محبت را بفشارد. برای گرفتن مصاحبه باید دل به دریا می زدم و از امواج می گذشتم تا به نزدیک رئیس جمهور برسم و مصاحبه را بگیرم و حاصلش یک مشت ومال حسابی ولی موفقیت بود.در همان تلاطم مردی میانسال دست به گردنم انداخت وگفت تو که همیشه با رئیس جمهوری  مرا هم ببر تا احمدی نژاد را ببوسم . گفتم الان در این فشار جمعیت این کار امکان پذیر نیست . به هرحال تلاش کردیم وموفق شد وقتی بر می گشت گفت : احمدی نژاد مرد خداست .هم پاک دامن است وهم دلسوز .بوسیدنش ثواب دارد . وقتی از جمعیت خارج شدیم و از مسیر فرعی به طرف میدان آزادی ومحل سخنرانی رئیس جمهور می رفتیم . دیدم همان مرد دوان دوان خود را به کنارخودرو وانتی که ما سوار بودیم رساند وگفت ممنون که کمک کردی اجازه بده تا یک گردو که از باغ خودم چیدم به تو هدیه می کنم که تا پایان مراسم تغییر ذائقه ای باشد . تشکر کردم وگفتم : بزرگوار  محبت و مهرورزی تو و این دریای مواج بیکرانه است وگردوی جیب تو هم سرمایه ای تمام نشدنی  برای من !!

[ ۱۳۸٧/۱۱/٢٢ ] [ ۸:٢٢ ‎ب.ظ ] [ محمدکاظم روحانی نژاد ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

خبرنگار صداوسیما
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
امکانات وب

  • تک تاز بلاگ
  • آریس پیکس