توشه قلم
قالب وبلاگ

 

سلام .امروز تصادف کردم ولی بخیر گذشت. با اینکه طبق معمول خونسرد پشت فرمان خودروم نشسته بودم و به اداره می رفتم پیرمردی فراتر ازخونسردها و در زمره بی خیالان با یک دستگاه تاکسی زهوار دررفته متعلق به دو دهه اخیر !ناگهان ترمز زد و بنده هم که سرعت نداشتم و فاصله ام با تاکسی منطقی بود کوبیدم روی پدال (فارسی آن را نمی دانم) و مویی توقف کردم اما یک مرد پراحساس و لطیف آن چنان از پشت کوبید که گردنم جلوتر از فرمان دوری زد و  اوضاع پس خودروم را تیره و تار جلوه داد و ماشین من هم به تاکسی برخورد کردو صدایی دهشتناک در نمود .پیاده شدم مرد جوان و کوبنده از عقب ، با زبان بسیار ملایمی گفت: چطور معذرت بخواهم درحالی که مقصرم؟ نفسی راست کردم وگفتم خدا راشکر که طوری نشدیم.پیرمرد از تاکسی پیاده شد ورو به من گفت: آقا جان چه خبره با این سرعت کجا می خواهی بروی ؟ گفتم البته محل کارم همین نزدیک هست ولی  من به شما نزدم بلکه این جوان پرشور سرعت خود را با من تقسیم کرد و سبب شد درحد بوسه ای دو خودرو با هم تماس داشته باشند .گفت: برو آقاجان زدی سپرم را درب و داغان کردی می گویی بوسه زدن .گفتم اگر این سپر تو رفته تاکسی شما که تقریبا به صندلی عقب چسبیده با ضربه خودرو من اینگونه شده باشد که بنده در خدمت شما صحبت از بوسه نمی کردم بلکه سخن از خشونت به میان می آمد و بازار یقه درانی گرم می شد .پیرمرد لبخندی زد گفت به هرحال اینجوری است آقاجان ! مرد جوان هم به سبب اینکه خودرو را امانت گرفته و سرعت هم داشته خود را شماتت می کرد ولی فرقی به حال خودرو تقریبا صفر کیلومتر از نوع پژو پارس نمی کرد چراکه جلو امانت مردم تقریبا نابود شد ،خلاصه یک پلیس جوان شاهد به کمک آمد و ازافسر کارشناس هم استمداد کرد و پس از چند دقیقه جناب سروان سررسید و با دو سوال از پیرمرد ماجرا را البته برای من فیصله داد. از راننده تاکسی پرسید شما چند ضربه به عقب ماشین خود احساس کردید ، پیرمرد فکری کرد وگفت یادم نمی آید ولی فکر نمی کنم بیش از یک ضربه باشد.جناب سروان گفت مقصر اصلی همان جوان پرشور کوبنده از عقب است که درحقیقت  با واسطه به شما کوبانده وبه نوعی نقش ضربه گیر وحائل و یا فدایی را ایفا کرده  است واین نوجوان وسطی (مرا می گفت) تقصیری ندارد وبه همین دلیل ماشین او بسیار اندک آسیب دیده است. نام ماشینم را نمی برم که تبلیغ و بی خودی گران نشود .حالا مشکل تصادف یک طرف ، ابراز احساسات  و محبت عابران وتوضیح برای هریک که موضوع چیست به مسائل اضافه می شد . یاد خاطره سال ها پیش افتادم که  یکی از خبرنگاران همکارم که خدا نگه دارش باشد سر صحنه تصادفی حاضر شد و درحالی که جنازه ای کنار دراز به دراز افتاده بود  با میکروفون و د وربین روشن  به سرا غ مجروح حادثه رفت ودر شرایطی که فک او از دو یا سه جا شکسته و چشمه خونینی در فرق سرش ظاهر شده بود پرسید  آقا چی شده ؟ طرف درحالی که ناله می زد ،به سختی جواب داد که: مگه نمی بینی دارم  می میرم ؟! همکار ما هم برای اینکه کم نیاورد در جواب گفت : ببین اون که  مرده هیچی نمی گه ولی تو این قدر شلوغش کردی !! خلاصه  قضیه  امروز ما هم  با بگو مگو های جوان با احساس و پیرمرد بی خیال ادامه یافت .هرچند  بنده با تاخیر به اداره رسیدم ولی ماجرای درد گردن کمی  سرگیجه غیر ذاتی ادامه دارد . خدا حافظ شما باشد.

[ ۱۳۸٧/۱۱/٧ ] [ ٧:٠٥ ‎ب.ظ ] [ محمدکاظم روحانی نژاد ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

خبرنگار صداوسیما
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
امکانات وب

  • تک تاز بلاگ
  • آریس پیکس