توشه قلم
قالب وبلاگ

غروب عرفه است .احساسم خیمه دلهره های هاجر شده و دلم مثل سنگ های جبل الرحمه در التهاب مناجات فرزند فاطمه سلام الله علیها می سوزد ، دیده ام احرام بسته و واژهای دعا را لابلای قطره های اشک از فرش تا عرش چیده است..

 

سلام بر تو ای وادی عشق ، ای سرزمین عرفان ، ریگ های داغ تو اکنون بسترقدم هایی است که در جستجوی رد پای گمشده اش می گردد و گاه در دالان ملکوت" هروله" کنان می دود و گاه امیدش را در درون خیمه های سفید که تا بام آسمان قامت کشیده اند ایمن می سازد ، درود برتو ای صحرا صحرا معرفت که هررکن ات سراب نیست بلکه حقیقت است که باید درپی آن دوید ، سنگ ریزه های مشعر را چید و برسر منیت وخودخواهی وهرچه غیرتوست کوبید ،ای صحرای بی آغاز و انتها ، اینک دل های بی کاروان و جا مانده ، محرم شده اند تا در مطاف معشوق، هفت بیت غزل را تلبیه و تکرار کنند" اللهم لبیک ، لبیک اللهم و لبیک ، لاشریک لک لبیک ، ان الحمد و النعمته ولک الملک .."

 

خدایا ، رسم و آیین مهربانی تو  به بندگان آموخته است که می شود  نبض لحظه ها را از هرجای این زمین در زلال نفس های عرفه حس کرد و درمهتاب نیمه شب مشاعر مقدسه جان را شست و تطهیرساخت ، خدایا به دلشوره های کاروان ابی عبدالله علیهم السلام که قبله عشق و آمالشان را ازمسیرعرفات ومنا تا کربلا کشاندند و به پاس قبولی حج شان واثبات تسلیم بودن در برابر فرمان تو در عاشورای نینوا قربانی شدند قسم، به تشویش های زینب مظلوم وصبورعلیها سلام  که دوراهی همراهی با معشوق تا کربلا و یا بازگشت به شهر جد وپدربزرگوارش را در سطر سطر دعای عرفه زمزمه می کند قسم که تا آفتاب عید بر ندمیده و تیغ تسلیم ابراهیم علیه السلام همچنان بنای بریدن ندارد ، همت دل بریدن از گناه را به بندگان معترف و پشیمانی چون این بنده عاصی هدیه کن تا عید ما هم عید شود و نفس و دل واندیشه ما نیز حاجی .... آمین !! 

 

[ ۱۳٩٢/٧/٢۳ ] [ ٧:٢٠ ‎ب.ظ ] [ محمدکاظم روحانی نژاد ] [ نظرات () ]

یاد باغ کودکی  بخیر با بنفشه های مست

یاد قناری عاشق که روی شاخه می نشست

یاد پروانه بی قرار که می دویدم ازپی او

گاه ازلابلای دست یا زیر پایم می جست

یاد خنده های مادر بخیر به وقت غائب شدن

وقت کمین، پشت چمن ها ، لب فرو می بست

می دوید  میان بنفشه ها  پا به پای من 

غصه می خورد که  پایم به خاری خست


یاد نسیم و چرخش گیسوها روی تاب

رشته های پریشانی از دل می گسست

یاد غلطیدن آب در جوی باغ بنفشه بخیر

تصویر کودکی ، در موجش می شکست

یاد دامن پرچین و گلگون مادربزرگ بخیر

غنچه  بوسه  هایش روی گونه ام می رست

یاد جیغ پرستوی شاد وبازیگوش درغروب 

یاد عطر نان تازه که پدر می گرفت دردست

یاد نهال پسته و درخت بادام لب جوی

یاد کوچه باغی که درکودکی بسی دوراست

حیف شد که باغ بنفشه های بچگی خشکید

 بسیاربه او دل  بستم  و او دل به من نبست

 

 

 

 

[ ۱۳٩٢/٧/۱٩ ] [ ٥:۳٤ ‎ب.ظ ] [ محمدکاظم روحانی نژاد ] [ نظرات () ]

به خزان بگو باز هوس بوستان یار ما نکند

از دیار ما درگذرد، شوق دیدار بهار ما نکند

سیلی باد خزان را به رخ  یار  بر نمی تابم

به او بگو روح غم هدیه به روزگار ما نکند

 

به خزان بگو ز دفتر الگوی رنگ ها

اقتباسی ز لب و چشم مست نگار ما نکند

درد ریزش برگ ها وخشکی سبزه ها بس است

با تظاهر به  جلوه  گری  خلل  در انحصار ما نکند

به خزان  بگو در فصل گشایش کلاس ودرس ومدرسه

 تکیه  بر  سخن عشق و مشق  آموزگار ما نکند

به خزان  بگو  دیار  ما  غریب  است ولی نزدیک

با  رمز  دلبران بی قرار ، رخنه  در  حصار  ما نکند

 

به  خزان  بگو تو گر میزان  طراوت ورخوتی

هشدار که عدالت  تو سلب اختیار ما نکند 

 ای خزان ، گر تو می پسندی درختان لخت وعور

ما چشم  فرو بندیم  که  خدشه  به اعتبار ما  نکند 

[ ۱۳٩٢/٧/۸ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ] [ محمدکاظم روحانی نژاد ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

خبرنگار صداوسیما
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
امکانات وب

  • تک تاز بلاگ
  • آریس پیکس