توشه قلم
قالب وبلاگ

در خبرها داشتیم که اعلام شد ،جنباندن، یا نجنباندن ،،منار جنبان ،،اصفهان تابع سیاست مقامات جهانگردی است ،معلوم شد که این سیاست ریشه در ،،میراث فرهنگی ،، دارد و چند سالی است هم خود می جنبد و هم مردم و کشور را می جنباند و یک دستاورد معمولی آن نیز ایجاد ،،جنبش ،، نامزدی و احساس تکلیف برای نجات کشور در شیفتگان خدمت است!!طوری که حتی طرف بعد از سالها عشق و حال و دلالی سیاست در خارج از کشور برای نامزدی به داخل می آید و آستین بالا می زند ،از این رو نزدیک است من هم به درخواست های مکرر در مکرر طرفداران بی طرفدار خود به عنوان یک ایرانی مقیم خارج از کشور جنبش احساس تکلیفم عود کند و از همین جا اعلام نامزدی کنم ،مگر چین خارج نیست ؟!اتفاقا خیلی خارج از ،،جو،، هم هست، نه انتخاباتی دارد ،نه حزب و دسته و گروهی ، نه فتنه گر و فتنه خر و فتنه فروش و نه منحرف و تکنوکرات و زیاده خواه ، همه با هم مشغول رشد لحظه ای اقتصادی و نفوذ و حضور در سراسر جهان هستند و پدر آمریکا را هم در آورده اند،!، رئیس جمهورشان با معاون وزیر دفاع عربستان !!دیدار پر طمطراقی می کند ولی با این همه روابط خوب و سابقه دوستی و تمدن و فرهنگ مشترک و در مجوع دوشیدن همه جانبه !جواب تلفن وزیر ما را هم نمی دهد !!لذا خدا را چه دیدی ،زدیم و گرفت ،چون مصداق ،،رجل ،،که هستیم اینکه دیگر از ظواهر پیداست، در معاونت سیاسی سازمان صدا و سیما و به تبع در میان اصحاب رسانه و زیر مجموعه ها و رو مجموعه ها هم که به ،،داداش،،معروفیم پس می ماند یک فراخوان و ایضا،، ساندیس و ساندویچ که آن هم با صدور سه تا پنج کانتینر گل سر و سفید کننده ، رنگ مو و ناخن گیر چینی که الان تجارت پر سود دیپلمات های بازنشسته و مدیران باز خریدی اعزامی دولت به خارج از کشور هست تامین اعتبار می شود،بعد از انتخاب و پایان دوره هم فوق فوقش می گویند عجب آدمی بود؟؟!! از راه رسید و اول از همه ، ،،بصیرها،،را گول زد، بی تفاوت ها را با ،، فرمول ،، زد،فتنه گر ها را با شاخ ،،غول ،، زد ، سری هم به جماعت ،،سوسول ،، زد ، سخن از مدیریت ،،جهان شمول،، زد ،قشر های آسیب پذیر را با ،،پول،، زد ، گاهی دم از ،،وحی نزول ،،زد ، به دروازه خالی تیم ملی چند ،،گل ،، زد .دست آخر توی دهن هر چه ،،فضول ،، زد و در آزمون نهایی برای خود مهر ،،قبول،، زد و تمام !! آنها که ناشناخته بودند آمدند و با رفاقت رقابت را بردند !حتما وقتی بنده بیایم از این هفتاد میلیون نفر جمعیت ایرانی حد اقل چند میلیون نفر یکصدا خواهند گفت :داداش شماین !! پس چرا که نه؟؟

[ ۱۳٩٢/۱/۳۱ ] [ ٧:٥٧ ‎ب.ظ ] [ محمدکاظم روحانی نژاد ] [ نظرات () ]

سلام ، این داستان را دوست عزیزی ارسال کرده ، حیف بود که زکاتش را در انتشار این ماجرا با هدف یاد آوری و عبرت آموزی نپردازم ...

دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: مامانم گفته چیزهایی که اینجا نوشته بهم بدی، این هم پولش.

بقال، کاغذ را گرفت و اقلام نوشته شده در فهرست را فراهم  کرد و به دست دختر بچه داد و لبخندی زد و گفت چون دختر خوبی هستی و به حرف مادرت گوش میدی، می تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری ، ولی دخترک ازجایش تکان نخورد!. مرد بقال که احساس کرد دختربچه برای برداشتن شکلات‌ خجالت می‌کشد گفت: “دخترم! خجالت نکش، بیا جلوخودت از این شکلات ها بردار ، دخترک پاسخ داد: “عمو! نمی‌خواهم خودم شکلات ها رو بردارم، نمیشه  خودتون به من بدین؟ بقال با تعجب پرسید چرا دخترم ؟ مگه چه فرقی می کنه ؟ دخترک با خنده وحیایی کودکانه گفت :" آخه مشت شما از مشت من بزرگتره !! جالب است که از این ماجرا می توان آموخت که حواس و توجه ما بزرگ ترها به اندازه این دخترک هم جمع نیست که بدانیم و مطمئن باشیم که مشت خدا از مشت ما بسیار بسیار بزرگ تر است ، به همین دلیل امام صادق علیه السلام در دعایی می فرمود:

یَا مُعْطِیَ الْخَیْرَاتِ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ

أَعْطِنِی مِنْ خَیْرِ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ مَا أَنْتَ أَهْلُه‏

ای عطا کننده‌ی خیرها! بر محمد و آل محمد درود و رحمت فرست و به من خیر دنیا و آخرت را ـ آن چنان که در خور تو است، عطا فرما. الهی آمین

 

 

[ ۱۳٩٢/۱/٢۸ ] [ ٤:٤٦ ‎ب.ظ ] [ محمدکاظم روحانی نژاد ] [ نظرات () ]

این بهار توست از پرپر شدنت فهمیدم

پژمردگی ات را زپهلو شکستنت فهمیدم

کسی زماجرای سیلی سخنی به ما نگفت

شدت درد را ، ز رنگ  صورتت فهمیدم

دیدم بهار گریه می کند یاس ها هم محزونند

اشک سرخ لاله را،ز خون بسترت فهمیدم

یکی گفت آسمان و زمین را به زنجیرکشیده اند

این حقیقت ز ریسمان به دست همسرت فهمیدم

گر بسوزند تمام جهان را دلم نمی سوزد

سوز و درد را وقتی که افتاد پیکرت فهمیدم

آن  روز گواهی نداد کسی که ترا  زدند بی بی جان

از داغ محسن ، اشک حسین وناله حسنت فهمیدم

آن روز کسی  نبود  شانه  زند  به  موی   آل الله

این را    ز پریشانی   گیسوی  زینبت  فهمیدم

پنج ساله بود  که  نخستین  زخم  را بربازوی مادر دید

آغاز چند دهه رنج  را، ز حال دخترت  فهمیدم

دروصف غریبی تو مردمان سکوت کردند

من از بی نشانی تربت و خاک مدفنت فهمیدم

السلام ای بانوی آب و آفتاب ، یا فاطمه الزهرا ( سلام الله علیها)

از ویرانه  بقیع  ، خوی ستم بار دشمنت فهمیدم.

تو بهترین  بهانه ای  برای گریستن در بهار

راز این اندوه را ، زعطینا وکوثرت فهمیدم


با این حال وهوا ،یاد خاطراتم در سفرحج سال 86 افتادم که باردیگر مرور می کنم

... حالا وقت بازگشت از روضه رضوان به سمت " باب الزهرا(س )" است . یا علی  مدد کن در کوچه های غمزده و غبار گرفته از کینه های قاسطین و مارقین وناکثین   ازغصه نمیرم  ،پشت دیوار خانه "کوثر" قرآن جمع شدیم . ای خدا نمی توان به بغض های فرو خورده و ضجه های احساس و نفس های بی قرار بی توجه بود.مگر می شود در آن لحظات ، سنگینی طناب را برگردن مولای آزادگان ومتقیان علی (ع) ومظلومیت ان دوران را حس نکرد ، مگر می شود دست هایی را که  با هدف نواختن سیلی به صورت رکن هستی بالارفت ندید و درد کبودی را دراعماق جان نخرید . یا رسول ا..  کمک کن ! 

 روحانی کاروان این جمله را با نوای سوزانی  خواند" السلام علی فاطمه وابی ها و بعلها و بنی ها و ........" ناگاه  دیوار دل ها فرو ریخت و صدای شیون برطاق ایوان نشست . نگاهم به د ست نوشته ای کهن جلب شد " ادخلوها بسلام آمنین" ای وای بر آن مردمی که حرمت خانه و صاحب خانه ای را که بدون اذن او جبرئیل وارد نمی شد نگه نداشتند .الان هم به هر بهانه ای  به زائران این خانه حتی  اجازه نگاه کردن و گریستن نمی دهند. هنوز چند گامی تا مقابل "باب الزهرا" فاصله داریم . نمی دانم چشمم به مدخل گام های نور و رحمت و بهانه خلقت بیفتد چه خواهم کرد و چگونه خواهم بود.گویی  شعله های برآمده از هیزم کینه دشمنان آل ا.. همه وجودم  را در بر گرفته است  و بوی سوختگی همراه با دودی از درد در محله بنی هاشم دل واحساس را می آزارد. چشمم به قفل درب آن خانه پرراز و رمز و جایگاه سجده ها وقنوت ها و مکان پرهلهله از بال فرشتگان افتاد . برروی  قفل درب خانه پاکی ها  این مصرع از یک شعر چند بیتی و زیبا حک شده است  که البته درباره سراینده شعر روایات مختلفی وجود دارد از جمله برخی اسناد تاریخی می گوید این شعر از یک شاعر مصری بنام" شرف الدین محمد بوصیری" است که در عالم خواب به دست مبارک پیامبر عظیم الشان اسلام  از بیماری مرگباری شفا یافت واین قصیده را سرود.

        هوالحبیب الذی ترجى شفاعته  *****     لکل هول من الأهوال مقتحم

ترجمه :او دوستی است که در همه پیشامد ها و حوادث ناگوار امید شفاعتش می رود     

سال هفتاد وشش که همراه آیت هاشمی رفسنجانی به عمره رفته بودیم . درب خانه حضرت زهرا (س) به روی میهمانان گشوده شد و من هم در شمار کسانی بودم که چند قدمی به داخل خانه وارد شدم و کمی به اطراف آن خانه گلین  نگاه کردم اما  ماموران به بهانه کمبود جا بجز چند نفر، بقیه را بازگرداندند.  ولی آنقدر سریع بود که چیزی در یادم نمانده ،البته معروف است در دو جای مقدس انسان به سختی می تواند مشاهداتش را در حافظه نگه دارد یکی درون کعبه معظمه و یکی درون خانه پیامبر وحضرت فاطمه است ومن عاصی هردو مکان نورانی والهی را درک کرده ام . از درون آن حجره آسمانی  عطر یاس روح نواز است وگویی زمزمه های بی بی دو عالم هنگام بازی با حسن وحسین (ع) درگوش جان می نشیند آن هنگام که فاطمه (س ) فرزندش  امام حسن را بالا می انداخت و چنین می فرمود :

 إشْبَه أباکَ یا حسن             واخلَعْ عن الحقِ الوَسَنَ
و اعبد الها ذامِننَ                 و لا تُوالِ ذَا الاِحَنِ
پسرم حسن، مانند پدرت باش. ریسمان ظلم را از گردن حق بر کن. خدایی را بپرست که صاحب نعمتهای متعدد است و هیچ گاه با صاحبان ظلم و تعدی، دوستی مکن.

همچنین نقل شده است که وقتی فرزندش امام حسین(ع) را بازی می‏داد، این گونه می‏ فرمود:
اَنْتَ شبیهٌ بأبی
لَسْتَ شبیها بعلیٍ
تو به پدر من (پیامبر(ص)) شبیهی و به پدرت علی شباهت نداری.

 وبا نگاهی به آن طرف تر گویی در طاقچه ای بسیارکوچک، شانه ای که با آن موی  بانوی صبر و جهاد  دردانه پدر، حضرت زینب (س) را می  آراست  جای گرفته است . ساعتی بعد وقت رفتن و خداحافظی به مسجدالنبی و خانه آل ا.. رسید . دلم جا مانده وپاهایم ناتوان از حرکت .چه می شود کرد باید از باب جبرئیل خارج شویم و دل به  بقیع مظلوم سپاریم ....

چند سطری برگرفته از خاطراتم با عنوان "نوشته ای برلوح دل" در حج سال 86


          حیف شد این خانه را آتش زدند ، با کبوتر لانه را آتش زدند

                                       التماس دعا            


 

[ ۱۳٩٢/۱/٥ ] [ ٩:۳٠ ‎ق.ظ ] [ محمدکاظم روحانی نژاد ] [ نظرات () ]

ممنونم ای صبا  که  بوی خوش یار آوردی

یک جهان عاطفه وعشق همره بهار آوردی

ممنونم ای صبا  که  روز نخست  سال  نو

زهر سوی وزیدی  عطر  گلعذار  آوردی

ممنونم ای صبا گره از  زلف  یار گشودی

طعم غزل های بلبل  با لب  دلدار آوردی

ممنونم ای صبا گیسوی مجنون شانه می زنی

با بوسه برساقه شقایق عشوه بسیار آوردی

ممنونم ای صبا برقص با بوته های غریب دمن

دل برده ای زدشت ها ، شوق ماندگار آوردی

ممنونم ای صبا که وفا  کردی به عهد خود

جامه نو پوشاندی همه را، حال سازگار آوردی

ممنونم ای صبا که در غروب دل انگیز بهار

با  لب لاله گون افق ،حس بی قرار آوردی

 سلام ،سال نو به همه دوستان وعزیزان مبارک ، سالی گذشت بهاری دیگر سال جدید را گشود . آمدن و رفتن بهار مهم نیست بلکه "نو ماندن" نو اندیشیدن و نو دیدن اهمیت دارد البته این سال ها، فصل ها و رنگ ها هم مصادره سیاست شده اند که نمی شود گفت "سبز " باش و بهاری !!  اما می توان گفت : نو باش و " نو زی " و "نو خدمت کن" امید چنین شود.  برای همه دوستان وعزیزانی که دل در گرو محبتشان دارم سالی سرشار از سلامتی ، نشاط ، موفقیت و رسیدن به آرزوهای بزرگ ، عاقیت نیکو از آفریننده بهار طلب می کنم .چشم  امید به دعای همگان دارم ، 

 


 بیا در بهار جامه، نو کنیم

 مثال جوانه سبز،نمو کنیم

بشکفیم چوغنچه درسحر

مهربکاریم وعشق دروکنیم

نرم نرم بباریم به لاله زار

 در هیبت مترسک باغ غلو کنیم 

 

 

 

[ ۱۳٩٢/۱/۱ ] [ ٦:۱۱ ‎ب.ظ ] [ محمدکاظم روحانی نژاد ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

خبرنگار صداوسیما
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
امکانات وب

  • تک تاز بلاگ
  • آریس پیکس