توشه قلم
قالب وبلاگ

سلام

.

 این را می گویند آخر محبت ، نوازش و مهر ورزی !تعجب نکنید این مقام فوق ارشد کمیته مرکزی حزب کمونیست چین فقط این کودک هموطن را مورد تفقد قرار داده و اتفاق خاصی هم نیفتاده است.شاید درایران ، برکناری از نوع اخیر که  به هر حال گونه ای از محبت ، ارادت خالصانه وقدرشناسی از تلاش های بی دریغ هم تلقی می شود! به قول معروف  بترکاند و چنین بلایی سر بزرگسالان هم بیاورد ولی اینجا امری عادی است .کودکان چینی تا سه سالگی از این نوع شلوار می پوشند که اصطلاحا " کی دان کو" یعنی "بدون خشتک "می نامند و پوشیدن آن هم مجوزی برای قضای حاجت در هرجا و هرزمانی است که طفل اراده کند ، امر ناپسند و چندش آوری هم نیست چه روی مبل باشد ،  کف رستوران ، پیاده رو ، ایستگاه اتوبوس ، روی پای مادر بزرگ  یا هم  در حضور مقام عالی رتبه !! مشکلی هم ندارد جانم ! هزینه اش فقط یکی دو برگ دستمال کاغذی بی ارزش است و بس ...!! 

[ ۱۳۸٩/٩/٢٩ ] [ ٥:۱٢ ‎ق.ظ ] [ محمدکاظم روحانی نژاد ] [ نظرات () ]

 

سلام

تشنگی ز دامن صحرا شعله می کشد

بین دو نهر آب عطش زبانه می کشد

زبان خشکیده در کام ترک خورده ای

انگار ناخنی به خشت ویرانه می کشد 

جز خاک نمناک که چکیده برآن اشکی

زمین تف خورده و داغ زمانه می کشد

آب خجل شد از خوی نامردمان پست 

که انتقام خود زاشک کودکانه می کشد

درون یک خیمه ،طفلک شش ماهه ای

زفرط تشنگی پنجه به گهواره می کشد

هفتم محرم و سی هزار کینه جوی پلید

برای کشتن حسین (علیه السلام) نعره مستانه می کشد

نفرین به نسل می مروت و خون آشام

حال نیز بهر نیل تا فرات نیز نقشه می کشد

تحریم وحصر شیوه بی غیرتان دون 

به روی حق شمشیر جائرانه می کشد 

امروز غزه و قانا تکرار کرببلاست 

تسلیم نمی شود و تکبیر مردانه می کشد

تاسوعا و عاشورا در پیش است ، خوشا به حال آنانکه با محبت کریمانه سالار شهیدان بازهم اجازه وفرصت یافته اند در محفل عزایش شرکت کنند و اشک بریزند. ما هم در این دیار غریب و بی خبر از ماجرای عشقبازی در نینوا ، نام و یاد حسین و فرزندان ویاران با وفایش علیهم السلام را در دل و دیده زنده داریم .. عزاداری هاتون قبول و التماس دعا 



 

[ ۱۳۸٩/٩/٢٢ ] [ ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ] [ محمدکاظم روحانی نژاد ] [ نظرات () ]

سلام ،

آن غبار سفید که از  دور دست پیداست ،

نشان قافله ای است  که در راه نینواست

آن  سراب چشم نواز  صحرای تف زده

یک تعبیر عطشناک از این ماجراست

آن بیرق سبز که موج می زند در باد

ره می دهد نشان که اینجا کربلاست

کم کم بیرق های عزا برافراشته شده اند ، دل ها سفره اندوه گشوده  و چشم ها در

انتظار هجمه اشک های پرشور عاشورایی نم نمک خیس اند.قرن ها گذشته و

نسل ها آمده و رفته اند ودر دیار معرفت هنوز شمع وچراغ وبیرق و خرما نماد

 حرمت حریم آل ا.. است ، حتما شما هم دوران کودکی وعصر اخرین روز ماه

ذیحجه را به یاد دارید ، آفتاب که سر به شانه دیوار می گذاشت رنگ و بوی

سوگ می گرفت و شب که فرا می رسید مادر سراغ رختدان می رفت و به دنبال

"چارقد" مشکی و پیراهن های عزا می گشت ،،یادم هست وقتی  پیراهن مشکی

را که نام" یا حسین مظلوم" با دستخطی نه چندان زیبا بر سینه آن نقش بسته بود

روی دست می گرفت و با کمی گلاب معطرش می کرد  و به تن می پوشاند

،اشک های مادر قطره قطره در کوزه جانم می غلطید آنقدرکه گل وجودم  به نام

و یاد شهید نینوا تازه می شد . دلم می سوزد برای عاشقانی که ذکر کربلا از

لبشان نمی افتاد و مهم ترین دعایشان این بود که خدایا راه مسدود شده کربلا را به

روی عاشقان بگشای !. چه بسا با حسرت تحقق همین آرزو سر در خاک فرو

نهادند، اما خوشا به حال نسل امروز که طعم زیارت " تل زینبیه" را در نهاد

خویش دارند و به یاد گذشتگان شیفته وجان باخته این راه ، چشم و دستی به غبار

درگاهش می سایند.. نسل امروز نباید فراموش کند که روزگاری در این آب

وخاک برگزاری مجلس عزای حضرت ابا عبدا.. جرم بود ومجازات داشت و چه

قلب ها و اراده های محکمی مخفیانه به سوگ می نشستند شلاق ها و سیاه چال ها

را تحمل و تجربه می کردند تا شمع فروزان کربلا هرگز خاموش نشود و اینکه

امروز نه در ایران بلکه در اقصی نقاط جهان ، از تایلند گرفته تا دوربان آفریقای

جنوبی و کارولینای شمالی تا جزیره زنگبار مجلس عزای حسین برپاست و سینه

هایی درد مظلومیت را حس می کند و درس عاشورا را می آموزد مرهون همان

اشک های آرام وپنهانی است که از چشم مادر برگونه نوزاد لغزید و نسلی

حسینی تربیت کرد..

من عشق حسین را از شیر مادر گرفته ام 

السلام علیک یا اباعبدالله وعلی الارواح التی حلت بفنائک 

ازهمه التماس دعا دارم




[ ۱۳۸٩/٩/۱٢ ] [ ٦:٢٩ ‎ب.ظ ] [ محمدکاظم روحانی نژاد ] [ نظرات () ]

سلام . صاحب سخنی ، تعبیر متفاوت وجالبی از شعر وشاعری داشت و می گفت

: شعر مثل خون دماغ !! می ماند که نا گاه ، بی خبر و بی دلیل سرازیر می شود

.. البته نه ابیات زیر شعر است و نه گوینده شاعر ... همین

 

 به نوای غم انگیز برگ سپیدار سوگند

 به شکوه  بید، به دغدغه چنار سوگند

 به درد تازیانه باد بی رحم در خزان 

 به قامت خشک سرو بی قرار سوگند

 به دلواپسی پرستو به وقت غروب 

 به گریه بلبل ، به ناله های سار سوگند

 به سوز اشک شمع که دردادگاه عشق

 به شیدایی پروانه می کند اقرار سوگند

 به رقص باد در قلب بی بهار کویر

 به ضجه مجنون در فراق یار سوگند

 به سوز من و ناز تو در اوج عشق 

 به شعله های دل پر شرار سوگند

 به دلهره خورشید به وقت طلوع

 به تبسم مهتاب شب زنده دار سوگند

 به یاد تو رهسپارم  در تمام لحظه ها

 به اشک نیمه شب چشم بیدار سوگند

..........................


 

[ ۱۳۸٩/٩/٩ ] [ ٧:٤٢ ‎ق.ظ ] [ محمدکاظم روحانی نژاد ] [ نظرات () ]

سلام .گوانگجو و مسابقات آسیایی برایم تجربه تازه ای بود ، پس از بیست سال کار سیاسی ، میدان جدیدی پیش رویم گشوده شد که هرلحظه اش با دیگری متفاوت رقم می خورد به این معنا که هیجان ، دلهره ، نشاط و اندوه در کنار هم مفهوم حضور در این عرصه را متجلی می کرد . هرچند تجربه پوشش خبری مسابقات ورزشی را به صورت دوره ای و یا موردی درخارج از کشور داشتم ولی در این دوره علاوه بر فراوانی و تنوع مسابقات ،هم تصویر بردار بودم و هم خبرنگار ،بار هم خورده بود و به ناچار حمل می کردم ! وقتی با سه پایه و دوربین به همراه کیف وسایل صدا ، باطری ، میکروفن و نوار همه بردوش و دست در هوای گرم و شرجی به این سو و آن سو می دویدم ، فراموشم می شد که من در آخر کارم نه اول کار !! 

.نظم و نسق حاکم بر ورزشگاه وخنگی چینی ها هم گاهی خستگی را بیشتر می کرد.  دعوا و قهر وآشتی "سعیدلو" معاون رئیس جمهور و رئیس سازمان تربیت بدنی و "علی آبادی" رئیس کمیته ملی المپیک هم ماجرایی است . اختلاف این دو به گونه ای بود که چینی ها هم می دانستند داستان چیست و نباید کاری کنند که اوضاع به هم بریزد . مثلا در هرپیروزی و کسب نشانی و پس از پایان  مبارزه  ورزشکاران ایرانی رقابت این دو با یکدیگر برای اعطای نشان به فرد پیروزآغازمی شد!! که دست آخر با وساطت خودی ها ، یکی  نشان را به گردن ورزشکار قهرمان می انداخت و دیگری دسته گل به او می داد تا سهم هریک درعکس و تصویرو خبر محفوظ بماند و ایضا غائله فرو نشیند!! پیشنهاد بدی نیست که مثل تیم ملی والیبال ساحلی که  درقالب دو تیم دو نفره آمده بودند و یک بار برای صعود به مرحله دوم مقابل هم قرار گرفتند ، جناب سعید لو وجناب علی آبادی در پایان بازی ها به داخل رینگ  می رفتند والبته نه با لباس والیبال ساحلی بلکه با همان کت وشلوار جانانه با هم مسابقه می دادند تا حق به صاحبش برسد و پیروز این معرکه  مشخص شود !چینی ها برای سعید لو سنگ تمام گذاشتند یک اسکورت حسابی درحد رئیس جمهور راه می انداختند و تمام مسیر حرکت را اصطلاحا "قرق" می کردند حتی در برخی مسافت ها که بیشتر از یکصد کیلومتر و بزرگراه هم بود تمام ورودی ها را می بستند تا این کاروان به راحتی عبور کند و در سراسر مسیر هم هرصد متر پلیس چیده بودند تا امنیت کاملتر شود و نمی دانم چرا جناب سعیدلو تصیم گرفت تا اخر بازی ها در گوانگجو بماند واین تصمیم صد البته چینی ها را متعجب ودر عین حال خسته کرد . یک مامور چینی همراه هیات ، چند باربا کنایه گفت: خوب شد که همه مقامات ورزشی کشورها روز پس از مراسم افتتاحیه به کشورها شان بازگشتند و گرنه برای ما امکان ارائه خدمات سخت تر بود! موضوع افزایش روز افزون تعداد اعضای هیات هم چینی ها را کلافه کرد ، یکی شان می گفت :در نامه رسمی وزارت خارجه چین نام پنج نفر به عنوان میهمان رسمی ثبت شده اما در همان لحظه ورود دو نفر دیگر به جمع اضافه شدند که از ابتدا بر سر سوار شدن به خودرو بگو مگوها شروع شد و چینی ها بخشی از وقت و کار روزمره خود را به سر این موضوع که این ها جزو هیات نبوده اند و چرا حالا هستند اختصاص می دادند و سرانجام هم با نارضایتی مجبور به ارائه خدمت می شدند. بی نظمی و تصمیم گیری های فی البداهه هیات ایرانی چینی ها را سر در گم ساخته  بود  به گونه ای که شب که می شد مسئول هماهنگی  کارهای هیات ،مغرش هنگ می کرد و سر به بیراهه می گذاشت ، تازه او کسی بود که  تجربه کار با ایرانی ها و این گونه بی نظمی ها آشنایی داشت  و  با آن خو گرفته بود . دلش می خواست، سفر این هیات که تمام شود ، حداقل به یک ماه مرخصی با استراحت کامل برود تا بلکه فشار های عصبی این مدت جبران شود .به راستی که چیدن پانصد مامور پلیس و بستن خیابان های یک مسیر کار دشواری است و احتیاج به ساعت ها برنامه ریزی و امکانات دارد اما در یک لحظه تصمیم هیات عوض می شد که مثلا به جای قم به "علی آباد کتول "بروند!خوشبختانه یکی از نمایندگان مجلس همراه هیات ، آدم بی آزار والبته شوخ طبعی بود و فقط صلوات می فرستاد و برای پیروزی ورزشکاران مومن و متدین ایران دعا می کرد و به گونه ای سخن می گفت که وقتی جودوکار ما ضربه فنی شد انگار "العیاذ بالله "امیرالمومنین علیه السلام ضربه فنی شده است... !!خلاصه  اگر "رایانه دستی " شخصی ام را که تازه خریده بودم گم نمی کردم خیلی خوش می گذشت!!

 


 

 


 

[ ۱۳۸٩/٩/۱ ] [ ٦:٤٤ ‎ق.ظ ] [ محمدکاظم روحانی نژاد ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

خبرنگار صداوسیما
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
امکانات وب

  • تک تاز بلاگ
  • آریس پیکس