توشه قلم
قالب وبلاگ

 

سلام. پنجشنبه شب شرکت کنندگان درهمایش بزرگ ایرانیان مقیم خارج از کشور برای دومین بار دکتر احمدی نژاد رئیس جمهور را درجمع خود دیدند.رئیس جمهور بعد از سفر دوروزه وفشرده وپرکار به کرمان بلافاصله پس از بازگشت از فرودگاه مهرآباد به محل اجلا س سران در تهران آمد و سه ساعت بدون اینکه خستگی خود را نمایان کند با حوصله ولبخند به اظهار نظرهای ایرانیان مقیم خارج از کشور گوش داد و یادداشت کرد.تردیدی نیست که جمع کردن بیش از ششصد ایرانی صاحب نام وموثر در زمینه ها وتخصص های گوناگون در کشورهای مختلف جهان هم حرکتی شایسته وهم منحصر بفرد است که برخی معتقدند این کار فقط از دولت نهم و اسفندیار مشایی ساخته بود واگر در گذشته چنین حرکتی هم می خواست انجام شود سلیقه های جورواجوروتیترها ویادداشت ها درباره چرایی دعوت از این جماعت اتو کشیده بی درد ورنج به دورازانقلاب ودفاع مقدس نمی گذاشت به نتیجه برسد. مورد دیگر اینکه هرچند خستگی ناپذیری وسخت کوشی احمدی نژاد بر کسی پوشیده نیست ولی به نظر می رسد که خاطره عزیز ونفس گرم اسفندیار رحیم مشایی بیشتر احمدی نژاد را مجاب کرد که باردوم در این همایش حضور یابد وچنین وقت فراخی را اختصاص دهد. خلاصه در این جلسه که از ساعت حدود 9 شب آغاز شد و تا 12 و سی دقیقه نیمه شب ادامه داشت همه نوع صحبتی مطرح شد ازرجزخوانی ایرانیان چاق و پاپیون زده وشکم سیر درباره به قول خودشان پیشرفت مملکت گرفته تا ابراز احساسات نمکین ونانازی درباره مقامات.!! یکی از ایرانیان تقریبا شصت ساله که رنگ کرواتش با بند کفش هایش "هارمونی" بود وبا بوی عطر ملایم شب حرف هایی برای گفتن داشت هنگام سخنرانی دستی چرخاند ولبی نازک کرد ودر حضور رئیس جمهور گفت :"من از جناب اسفندیار رحیم مشایی البته چرا خودمونی تر نگم "اسی " عزیزم به خاطر برگزاری این همایش زیبا تشکر می کنم و می گم که "اسی جون دوستت داریم ، اسی عزیز دستت درد نکنه .... !! حضارهم انگار واژه ها را چون صابون به جامه خود یافتند وکف طولانی نثار کردند .یکی از ایرانیان مقیم خارج از کشور که سبیلی تابیده وگیسوان از پشت بافته ای داشت هنگام سخنرانی چنان هیجان زده شد که با صدای بلند فریاد زد: همه دست های یکدیگر را بگیرید و بالا ببرید تا اعلام کنیم ،ما ایرانی هستیم و دست دردست هم برای پیشرفت مملکت آماده ایم .برخی ها که درکنارشان بانویی نشسته بود اول یک کمی تامل واین دست وآن دست کردند ولی با اصرار گوینده ناچار شدند دست لطیف بانوان را هم بگیرند و بالاببرند فقط اگر دعای وحدت خوانده می شد شاید تا حدودی محیط اسلامی تر می نمود!! .خانمی که تقریبا روی به روی رئیس جمهور نشسته بود دستان خود را در پشتش گره زد تا نفر پهلویی سواستفاده نکند اما احساس برادری! و حس وطن پرستی مرد بغلی سبب شد که به زور دست این بانو بالا رفت.البته واقعیت این است که دوستان خارج نشین که سال ها دور از وطن بوده اند چنین مسائلی راعادی وحتی ضروری می دانند ونمی توان انتظار داشت که به اصطلاح جا نماز آب بکشند و ظاهرسازی کنند.البته در این همایش حرف های وزین وحسابی هم مطرح شد از جمله اینکه همسر شهید دکتر حسین فاطمی گفت :"من امروز احساس می کنم که روح همسر شهیدم در این جمع حضوردارد همه آقایان در جمهوری اسلامی ایران در هر دوره‌ای ،خدمات ارزنده‌ای کرده و وطن‌پرست بوده‌اند اما منش و برخوردی که ما از احمدی‌نژاد دیده‌ایم که چنین در مقابل خارجی‌ها با شهامت و شجاعت ایستاده، شایسته است زحمات ایشان برای ایران و مردم فراموش نشود".

هموطن دیگری گفت : ما ایرانیان مقیم خارج سرباز ایران واحمدی نژاد هستیم وهرزمان شیپور به صدا درآید آماده ایم .البته نگفت که برای چه کاری ؟!!بگذریم ،تا سخن به درازا نکشیده است عرض کنم که خستگی این جمع با شام مختصری که بیشتر به سحری شبیه بود شامل چهار نوع غذا و انواع سالاد وپس غذا یا "دسر" از تن بدر شد / سال اصلاح الگوی مصرف هم چون اولش هست فعلابی خیال !!

[ ۱۳۸۸/۱/٢٩ ] [ ٦:٠٢ ‎ب.ظ ] [ محمدکاظم روحانی نژاد ] [ نظرات () ]

سلام . از اینکه در نوشتن سفرنامه تاخیر شد پوزش می طلبم.هرچند این دست نوشته ها در قالب بیان خاطرات وبا دست مایه سیاسی تقدیم می شود اما در حقیقت مقدمه رسیدن به لحظات شیرین و به یاد ماندنی حضور در عتبات مقدسه و تصویر ذهنی وترسیم دگرگونی های روحی ومعنوی است . بگذریم . حتما با واژه "جهنمی " و مفاهیم نهفته د‌ر آن آشنایید. برخی نظریه پردازان، عالم سیاست را با این واژه همراه می سازند تا بتوانند معنای مورد نظر خود را تفهیم کنند. قرار شد برای دیدار رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام با "نوری المالکی" نخست وزیر عراق  به منطقه موسوم به "الخضراء" یا "منطقه سبز" وارد شویم .این عنوان، ابتدا  فضایی دلپذیر وطبیعتی با روکش مخملی سبزو خوش رنگ را درذهن تصویر می کند اما گام نهادن دراین وادی مصداق همان واژه نخست یعنی "جهنمی " است. چرا که باید از موانع فراوان و مقررات سخت گیرانه گذرکرد و سپس به محله ای رسید که روزگاری سایه وحشتناک وهیبت دهشت افکن صدام را در دل خود ثبت کرده و رد پای بعثیون بی رحم وخون آشام در کوچه های آن همچنان برجاست .پیش از ورود به این محله از هیات همراه خواسته شد به دلایل امنیتی تلفن های همراه خود را خاموش کنند و باطری آن را هم از درون گوشی خارج سازند .گفته می شد این کار دو فایده دارد یکی اینکه سیستم های رد یاب وهشداردهنده نظامیان مستقر در این محله حساسیت نشان نمی دهد دوم اینکه امکان سرقت و برداشتن تصاویر، شماره های تلفن ویا اطلاعات خاص ذخیره شده  در حافظه گوشی های افراد وجود ندارد. درهرصورت بیشتر همسفران  این کار را کردند جز یک نفر که کوتاهی کرد و سبب شد دستگاه های رد یاب بارها نقطه موردنظر وجود موبایل را شناسایی کنند و مانع ادامه حرکت خودرو شوند وضمن آنکه دو روز بعد  متوجه شد برخی ازاطلاعات موجود درگوشی همراهش ازجمله عکس ها و کلیپ ها  حذف شده بود!!نظامیان حتی دستمال های عطری و قلم های فلزدار را طلب کردند تا از نبودن اشیای مشکوک مطمئن شوند. بالاخره از این مرحله گذشتیم .دقایقی بعد ایست بازرسی نظامیان اشغالگر همین رویه را تکرار کرد و مرحله سوم هم به همین منوال گذشت.هنگام عبور از کوچه های باریک با دیوارهای بلند سیمانی ،فقط نظامی پوشان وخودروهای مشابه "رتیل" به چشم می آمدند.نخل های بی رمق وکرخت، حوصله گرفتن غبار سرب و دود برآمده از رد پای اشغالگران را از سر وروی خود از دست داده اند و از های وهوی و شیطنت بچه عرب های سیه چرده ، مو" وزوزی" ،دشتاشه پوش و پا برهنه دیگرخبری نیست و به راستی که این محله جهنمی بوی زندگی نمی داد و بیشتر به یک سنگر ماتم زده شبیه بود.

...

 

[ ۱۳۸۸/۱/٢٥ ] [ ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ] [ محمدکاظم روحانی نژاد ] [ نظرات () ]

سلام

. این روزها بخشی از افکار عمومی و وقت مسئولان متوجه مسئله فوتبال است .خوب شد باخت تیم ملی در برابر همتای عربستان در ایام نوروز و روزهای تعطیلی رسانه های مکتوب صورت گرفت و گرنه واویلایی داشتیم  وتیترهای " ژنرال بیا " ،" افسون گر کجایی "، "پا طلا لگد کن" ،" سر چدنی تکانی بخور " "شورت آهنی تسلیم نشو" بازار را داغ تر می کردند. به نظرم اگر در ارسال ماهواره امید خدای ناکرده شکست می خوردیم اینقدر دنبال توجیه و ادله نمی گشتیم بلکه فقط یک کلام می گفتیم "خطای انسانی "اصغرآقا "بود که ازدستگاه "هویه "سرخ نشده برای لحیم اتصال یکی از سیم ها استفاده کرد و یا پیچ را به جای بستن باز کرده بود ،همین !! گاهی وقت ها در همین فوتبال می گفتند "توپ گرد است و میدان وسیع و دروازه هم نه متری" اما می بینیم که ماجرای این باخت فوتبال به عرصه تسویه حساب های پردامنه تبدیل شده است !.الان هم که داستان تعیین سر مربی به عنوان معضلی از نان شب واجب تر مطرح است وگمانه زنی ها و رمل واستطرلاب های پر درآمد هم در کار !! ملت نیز به رسم کلیسا ، چشم به تصیم کشیشان و راهبان صومعه نشین دوخته اند و درانتظارند ازدود کش فدراسیون بجای دود سیاه ، دود خاکستری و یا سفید خارج شود و جانشین "پاپ زیرگذر سوم " تعیین شود و اوضاع مملکت به سرانجام رسد!!

[ ۱۳۸۸/۱/۱٦ ] [ ٦:٢۸ ‎ب.ظ ] [ محمدکاظم روحانی نژاد ] [ نظرات () ]

سلام. هوای بغداد دوازده درجه بالای صفر و ساعت به وقت محلی سی دقیقه از ایران عقب تر است. در فرودگاه بغداد فقط  یک هواپیمای کوچک با پرچم ایتالیا و دو فروند هواپیمای خطوط هوایی عراق در حالت پارک دیده می شوند .انتظار داشتم همانند فرودگاه کابل درافغانستان، شماری از نظامیان آمریکایی که حتی روزها هم با عینک های "دید در شب "راه می روند ،با سگ های ورزیده وهم شکل خودشان بدهیبت وخشن وارد ماجراشوند و بازرسی های ویژه ضد تروریستی انجام دهند اما اینگونه نبود . دستور مقامات عالی رتبه عراقی در احترام به میهمانان ایرانی خود  از همین جا نمود یافت و مسافران هواپیمای شماره یک بدون هیچ مانعی پیاده و سواربر خودروها از پیش آماده شدند و برخی هم مانند بنده منتظر فرود پرواز به قول سیاسیون "وی آی پی" شدیم.همانکه آیت ا.. اکبر هاشمی رفسنجانی رئیس مجلس خبرگان و رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام را برای دیدار رسمی به عراق می آورد. خلاصه پس از مختصرمراسمی با حضور شماری از مقامات عالی رتبه عراق برای انجام آیین استقبال رسمی راهی قصر "السلام" شدیم .حرکت یک کاروان بزرگ از خودروهای ویژه در حصار امنیتی نفربرهای زرهی نظامی از نوع آمریکایی"هامر" ونظامیان کاملا مجهز عراقی که تقریبا تمامی آنان "کرد"و آشنا به زبان فارسی بودند داستان قابل تاملی را تصویر می کرد.چون همانانکه در دو دهه پیش با حمایت و امکانات مادی وسیاسی آمریکا نابودی ملت ایران را در سر داشتند و از هرلحظه ای برای چکاندن ماشه وشلیک  گلوله و به خاک وخون کشیدن نه تنها نظامیان بلکه غیرنظامیان ایرانی غفلت نمی کردند امروز امکانات گران قیمت خود را که به  بهای اشغال سرزمینشان در زیر چکمه های بیگانه از آن سوی دنیا بدست آمده برای حفاظت از جان مقامات ایرانی به کار گرفته اند.

درمسیرحرکت ،دیدن عمق و وسعت ویرانی ها این نکته را اثبات می کند که حاکمان ستمکار  عراق در طول تاریخ هیچ اعتبار و عمرانی برای این سرزمین باقی نگذاشته اند ونکبت کینه هایشان همچنان بر سر مردم این دیار سایه افکنده است بوی تعفن محله فرودگاه را دربرگرفته بود چراکه فرصت جمع آوری زباله ها هنوز فراهم نشده است .یکی می گفت صدام دریکی ازچاله های همین اطراف مخفی شده بود وممکن است سرمنشا بوی عفن همان چاله باشد...

ساعتی بعد وارد یکی از کاخ های صدام و محل استقرار جلال طالبانی رئیس جمهور کنونی عراق شدیم .نمای بیرونی و گنبد "قصرالسلام" که نمادی از معماری اسلامی است داستان "سند باد" را برایت بازگو می کند اما از آن پیژامه های گشاد وچین دار  با دم پای تنگ و تفنگی و شال کلاه های گرد و بزرگ و سبیل های تیز وقیطانی ،وآن طوطی خوش زبان و امدادگر دیگر خبری نیست .جلال طالبانی که روزگاری در ایران و در منطقه کرج همانند یک شهروند عادی زندگی می کرد امروز درجایگاه رئیس جمهور  عراق قرار دارد و به رغم کهولت سن و چاقی غیر استاندارد اصرار داشت و به زحمت تلاش کرد در جایگاه مخصوص تشریفات حاضر شود و از هاشمی رفسنجانی استقبال رسمی کند.

                     

درهمین حال، تصویر معروف صدام را با کلاه شاپو در حال شلیک گلوله به اصطلاح مشقی و یا شکاری وسان ورژه نظامیان عراقی را درذهنم تصویر و مرور  و باور کردم که صحنه ها متفاوت است.

                         

 نواختن سرود پر افتخار جمهوری اسلامی ایران و گامهای محکم و آرام فرمانده آن روز دفاع مقدس ملت ایران دربرابر تهاجم بیرحمانه وظالمانه صدامیان در مقابل نظامیان  امروز عراقی که شاید نسل هایی از همان دوران باشند همه غرور وعزت وسربلندی را در وجود آدمی بر می انگیخت .بویژه وقتی که برخلاف روال مرسوم و اصطلاحا "پروتکل " ،آیت ا.. هاشمی رفسنجانی از برابر پرچم عراق بدون تعظیم گذشت وتلاش کرد ضمن احترام به طالبانی وشرایط سنی و جایگاه او ،کمی جلوتر حرکت کند . آن طرف تر در زیر طاق ایوان کاخی که صدام می ایستاد و گزارش آمار قربانیان حملات شیمیایی را ورق می زد ،  سردار "محسن رضایی "فرمانده سپاه پاسداران در دوران دفاع مقدس ، "بیژن زنگنه " یکی از فرماندهان آن روزو از نسل های "سنگرسازان بی سنگر"و شماری دیگر از دست اندرکاران دفاع در برابر دشمن متجاوز استوار و مفتخر صف کشیده اند .

        

اینجاست که احساس کردم عطر دل نواز شهیدان مظلوم و گمنام دوران دفاع مقدس ملت ایران فضا را پرکرده و لبخندهای هنگام عروج روح پاکشان در همه جا نقش بسته است وجان را جلا می دهد. به یاد این جمله معروف و ماندگار پیر جماران افتادم که" صدام رفتنی است " "عاقبت صدام خودکشی و دیوانگی است" به هر جا نگریستم انگار این جملات را بر درو دیوار شهر نوشته اند و در هر نگاه یاد و نام آن رهبر الهی را دیدم و با خود زمزمه کردم درود خدا بر تو  ای روح بلند وجاودانه تاریخ ..ای امام عزیز ...

           

[ ۱۳۸۸/۱/٤ ] [ ٤:۱۱ ‎ب.ظ ] [ محمدکاظم روحانی نژاد ] [ نظرات () ]

امروز در دومین روز سال نو برای گزارش اقامه نماز بر پیکر مرحوم حاجیه خانم خدیجه ثقفی همسر امام عزیز راحل به امامت مقتدای استوار و زعیم فرزانه حضرت سید علی الخامنه ای به دانشگاه تهران ومحل اقامه نمازجمعه رفتم .درهمان محدوده نزدیک محراب ایستاده بودم . از ساعت حدود 9 صبح یاران انقلاب و امام راحل با هر سلیقه و مرامی یک یک می آمدند تا در وداع جمعی ،کلید دار اسرار بیت نور را در آغاز سفر بی انتها تا جوار حضرت روح ا.. بدرقه کنند. وقتی تابوت حامل پیکر آن بانوی مجاهد و پرهیزگار در کنار محراب نمازجمعه قرار گرفت  نفس ها تند می زد و هق هق وبغض از کنار و گوشه بلند شد . دنبال یک واژه می گشتم گزارشم را ضبط کنم .

                          

 وقتی به آن بدن آرام پوشیده در ترمه وشال کمی نگاه کردم در ذهنم مرور شد که  این بانوی صبور بیش از نود سال زیسته است وهنوز پانزده سال خاطره رنج تبعید همسر بت شکنش را از دل بیرون نکرده بود که فراق بیست ساله رحلتش سنگینی مصائب را برایش چندان نمود .مادری که داغ شهادت فرزندانش  حاج آقا مصطفی و از دست دادن حاج سید احمد را به عنوان سند عمر با برکتش بر پیشانی تابوتش نشانده است .راستی که با رحلت این خانم عمود خیمه پیشوای دوران نهضت اسلامی فرو افتاد .لحظاتی گذشت پرده کنار رفت و چهره ای پرفروغ وپرصلابت که عصایش جلوت موسایی داشت پا به محراب نهاد و به نمازایستاد . تکبیر وصدای آسمانی او که گویی در آسمان وزمین هم تکرار می شد آغازگربدرقه باشکوه و مقدمه وداع با همسر بت شکن تاریخ معاصر گردید و زمینه ساز شد تا چنین بگویم :ای بانوی اول بیت استقامت و انقلاب، آن مرد که در دروازه بهشت در انتظار توست همان روح خداست که پای رنج ها و دردها و مصائب دشوار دوران نهضتش ایستادی و با مناجات های نیمه شبش انس گرفتی و استغاثه هایش را شنیدی و تکرار کردی ...برو به سلامت که این فراق نیست که آغاز وصل است .سلام بر تو که همسرآسمانی ات در دوران تبعیدش در عراق  از نبودنت شکایت کرد و آن روز در نامه ای نوشت : "خانم محترمه عزیزم ما از نبودن شما خسته شده ایم ..." وانگارنامه رسان، این پیغام را امروز به دست تو رسانده است . برو که منتظر است و سلام ما را هم به او برسان .........                         

[ ۱۳۸۸/۱/٢ ] [ ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [ محمدکاظم روحانی نژاد ] [ نظرات () ]

سلام . دوستی دیشب تعریف می کرد  برای خرید لباس کودک سه  ساله ام به فروشگاهی در خیابان جمهوری رفته بودم . وقتی در کش وقوس قیمت ها گیج می زدم مردی چاق ولی آراسته  وارد شد و با حالتی فرمایشی از فروشنده پرسید برای این پسر نازدردانه من چی دارید؟ فروشنده با لبخندی معنی دار گفت : هرچه شازده بخواهند تقدیم می کنم . چند نوع لباس با مدل های گوناگون آورد و مرد خریدار بدون تامل به نازدردانه اش گفت کدوم را می خواهی .؟پسر گفت همه اش را !! دشت اول به قول بازاری ها فروش دست کم 20 دست لباس متنوع بود .خلاصه این پسر شش ساله به هر طرف مغازه نگاه کرد انواع اسباب بازی و کفش و کلاه سفارش داد . شاهد می گفت من فقط نگاه می کردم عاقبت کار چه می شود که لحظاتی بعد تقدیم نهصد وسی پنج هزار تومان  چک پول پدر جون به فروشنده سرانجام ماجرا شد و من هنوز دستم را توی جیبم می چرخاندم که لباس 15 هزار تومنی را بخرم یا نه ؟!!! دقایقی پس از شنیدن این ماجرا به من خبر دادند که رئیس جمهور فردا یعنی" امروز" به عیادت  کودکان بی سرپرست دریک مرکز نگهداری شبانه روزی در  جنوب تهران خواهد رفت  .خوشحال شدم که  روز نخست سال نو را همانند پارسال  با طعم سیب های سرخ وخوش رنگ ولی رنجور وآفت زده آغاز و دکتر احمدی نژاد را در این وادی خوش میمنت همراهی می کنم. وقتی آدرس مرکز نگهداری کودکان بی سرپرست را در منطقه یافت آباد تهران به من دادند خیلی دنبالش نگشتم چراکه شاخه های درخت سیب  از فراز دیوارها سر کشیده بودند و بوی سیب های نورس  کوچه های محله یافت آباد را پرکرده بود. مرکزی را که قرار بود رئیس جمهور به آن جا سر بزند "بهشت جواد (ع) نام نهاده اند و در آن 35 کودک شش تا دوازده ساله که نشان و درد تیغ تیز بی عاطفگی آدم هایی که احتمالا نام پدر و مادر را برخویش  نهاده اند برگلو دارند نگهداری می شوند.ساعتی عاطفه و مهرورزی فضای این مرکز را پرکرده بود و درنهایت وقتی رئیس جمهور اسباب بازی ها  را به کودکان بی سرپرست و تعدادی هم معلول اهدا می کرد انگار یک دنیا ثروت را بغل کرده اند .

                        

.این هدیه یک ماشین کمپرسی اسباب بازی بود که وقتی "فرهاد" شش ساله همه جثه نحیف ورنجور ومعلولش را در درون کمپرسی جای داد احساس کرد الان دیگر می تواند  همه آرزوهای بزرگش را با خود همراه سازد و در جاده های  بی نشان زندگی پرشتاب براند تا شاید مقصدی در انتظارش باشد.زیر لب گفتم کمی آرام تر" فرهاد" !١ جاده ها بی رحمند و شایدهم بی مقصد ...!

                                          

[ ۱۳۸۸/۱/۱ ] [ ٦:٥۳ ‎ب.ظ ] [ محمدکاظم روحانی نژاد ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

خبرنگار صداوسیما
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
امکانات وب

  • تک تاز بلاگ
  • آریس پیکس