توشه قلم
قالب وبلاگ

حتما از خواهران دو قلوي به هم چسبيده  معروف نه تنها درايران بلکه در جهان خاطراتي و مطالبي به ياد داريد . لاله ولادن بيژني  خواهران دوقلويي که از ناحيه سر به هم چسبيده بودند پس از يک دوره خبر سازي از دوران کودکي و زندگي خاص سر انجام با ميل خود سر به تيغ جراحي سپردند و ارزوي جدا شدن ازيک ديگر را با پرواز روح از بدن هايشان تجربه کردند .

                        لاله و لادن

لاله ولادن پس  از فراز ونشيب هاي فراوان سرانجام با دعوت دکتر " کيت گوه " چيني تبار تبعه سنگاپور براي انجام تحقيقاتي که بتواند به احتمال جدا کردن اين دو بانوي جوان از يکديگر کمک کند در سال يک هزار وسيصد وهشتاد و دو  به سنگاپور  امدند و من که چند ماهي از اغاز ماموريتم در مالزي گذشته بود  پس از اگاهي از حضور انان با دشواري فراوان  رواديد  ورود به سنگاپور را گرفتم و پس ازهماهنگي با بيمارستان " رافلز" براي ديدن لاله ولادن به انجا رفتم . لادن دختري پرحرف و پرهيجان تري بود و بر عکس لاله مظلوم و کم روتر به نظر مي رسيد . وقتي اين دو را در راهرو بيمارستان ديدم ناگهان لادن فرياد زد خداي من ببين روحاني نژاد خبرنگار صداو سيما اينجاست و من دران لحظه واقعا احساس کردم دو تن از نزديکان وبستگانم را در غربت ديدم وخيلي خوشحال شدم . لادن گفت ببين لاله هي مي گي دوست دارم خبرنگار بشم بيا هرچه مي خواهي از روحاني نژاد بپرس . او خبرنگار بالابالا هاست همش با اقاي رفسنجاني و اقاي خاتمي مي گرده  و مي تونه خيلي به ما کمک کنه .من هم گفتم افتخار مي کنيم که دو خانم باهوش وباسواد که با وجود سختي هاي مخصوص به خود به درجات علمي خوبي رسيده اند همکار ما باشند.

اين دو خواهر تحصيلات عالي داشتند و لاله ارتباطات خوانده بود و لادن حقوق و به همين علت لادن مي گفت مي خواهد وکيل  حقوقي شود  و به دفاع از مظلومان  بپردازد .

لاله گفت  شما به من کمک مي کنيد من پس از عمل جراحي و جداشدن از لادن وارد کار خبرنگاري آن هم در صداوسيما شوم گفتم با کمال ميل .

چند دقيقه اي با هم صحبت کرديم وقرار شد مصاحبه تلويزيوني هم داشته باشم که لادن به من گفت آقاي روحاني  تو را به خدا خيلي مسئله را خبري نکنيد که مردم حساس بشوند ما دوست نداريم بيش از اين تابلو باشيم که من پاسخ دادم به هر حال مردمي که شما را از کودکي مي شناسند و مسائل را پيگيري مي کنند دوست دارند بدانند داستان به کجامي رسد.

ديدار نخست من با لاله و لادن با مصاحبه اي که با پزشک معالح انان داشتم تمام شد . دکتر کيت گوه مردي ارام و متين به نظر مي رسيد و همواره لبخندي به لب داشت . او در مصاحبه گفت من پيش ازاين عمل جراحي  موفقيت اميزي براي جدا کردن دوقلوهاي بهم چسبيده داشته ام که  شرايط شان مشابهت زيادي با وضع اين دو خواهر دارد . او جمجمه شبيه سازي شده اي از روي سر لاله ولادن به من نشان داد که مشخص کرده بود ان دو خواهر از ناحيه پشت سر يک رگ مشترک دارند و همين مسئله  درمان را پيچيده کرده بود ضمن انکه مسئله بزرگسالي انان  را نيز مطرح کرد  وگفت مشکل بزرگتر ما هزينه هاي درمان است که شما هم بايد براي جمع اوري  کمک هاي مردمي از ايران وخارج ايران با ما همکاري کنيد  .

البته چون لاله ولادن مکرربه من مي گفتند درباره مسائل ما چيزي منتشر نکنيد من هم امانت داري و در اين زمينه ها به همين مقدار بسنده مي کنم .

چند ماه بعد  براي بار دوم به اتفاق اقاي سيروس دربندي همکار خوب و هميشه همراه  و تصوير برداربسيار مجرب  چند روز پيش از عمل به  سنگاپور رفتيم  اول صبحي که قرار بود عمل جراحي جداسازي خواهران دوقلو انجام شود  به همان بيمارستان مراجعه کردم ديدم ده ها خبرنگار در طبقه همکف بيمارستان تجمع کرده اند و رسانه هاي معروفي از جمله سي ان ان و بي بي سي و ضد دي اف المان هم بساط  ماهواره وارسال گزارش هاي زنده و فوري را اماده کرده اند و ما هم طبق معمول با امکانات کمتر که عبارت بود از دوربين تصوير برداري و يک رايانه  سيار " لپ تاب " وارد صحنه شديم .

شايد در ميان ان تعداد خبرنگار کمتر کسي دکتر" کيت گوه "را مي شناخت به همين دليل خبرنگاري به سوي ان نرفت ومن ديدم او مثل هميشه ارام درحال خروج از بيمارستان است خودم را به او رساندم پرسيدم دکتر اوضاع چه طور است  با لبخند گفت شما هم خودتان را رسانديد گفتم بله مگر قرار نيست امروز عمل کنيد پس کجا مي  رويد ؟ گفت  مي روم  کافه رستوران کنار بيمارستان  صبحانه بخورم / شما هم مي ايي / تا رستوران او را همراهي کردم  پرسيدم  چه احساسي داريد ؟ پاسخ داد  اميدوار و خوشحالم و کمي هم نگراني هست که با همکاري ديگر اعضاي تيم بر طرف خواهد شد اين خبر را مخابره کردم. دکتر کيت گوه  يک ليوان اب پرتغال و يک ساندويچ خورد  و بعد هم به بيمارستان بازگشت .

دقايقي پيش از اغاز عمل جراحي سخنگوي بيمارستان در جمع خبرنگاران حاضر شد وگفت تمام امور براي انجام عمل اماده است و تا دقايقي ديگر تيم حاذق ازجمله يک پزشک معروف ژاپني در زمينه بيهوشي و يک پزشک نامدار امريکايي کار را اغاز خواهند کرد .

سيروس پشت دوربين بود وحال نگراني داشت و مشغول تصوير برداري و ضبط مطالب سخنگوي بيمارستان بود که  من به وسيله يک بانوي ايراني مقيم سنگاپور که مريم نام داشت و درمدت اقامت لاله ولادن در اين کشور دور افتاده از ايران  با ان ها انس گرفته بود و واقعا برايشان مادري مي کرد از راهرو پشت درب عادي به طبقه اي  برده شدم که لاله ولادن را از اتاق اخرين ازمايش ها به اتاق عمل مي بردند . اين بانوي ايراني که همسرش بازرگان بود گفت  بچه ها خواسته اند دوربين به داخل نيايد فقط شما باشيد . من هم با چشماني اشک الود  وارد راهرو شدم ديدم پرستاران لاله ولادن را بر روي  تخت مخصوصي که براي عمل طراحي شده بود خوابانده و به سمت اتاق عمل مي برند . لادن گفت اقاي روحاني نژاد  خداحافظ  از اقا ي دربندي هم تشکر و خداحافظي کنيد و از مردم بخواهيد براي ما دعا کنند . من هم درحالي که سعي مي کردم ارام باشم گفتم لادن اگر ناراحت و نگران هستيد صرف نظر کنيد واز همين جا برگرد يد. پاسخ داد/ نه  ما تصميم خود را گرفتيم  يا اين ور يا اون ور / ديگر اين زندگي قابل  تحمل پذيرنيست  با خنده گفت من از شر اين لاله راحت مي شوم مگه نه لاله / اون هم گفت  حتي اگر يکي مان زنده بمانيم بازهم بهتر است و اين اخرين ديدار بود.

يادم رفت بگويم  دو روز قبل از عمل جراحي بر روي  خواهران دو قلو /يک جوان ايراني اذري زبان اهل سراب که سال ها مقيم سنگاپور بود و همسر مسلماني ازاهالي انجا داشت  در خانه اش سفره حضرت ابوالفضل گستراند و با اصرار ما را هم دعوت کرد ولي به لاله و لادن قول داديم که تصوير و خبر از اين جلسه ارسال نکنيم .

عصر بود که  مريم همان بانوي ايراني  با ماشين خودش  ما را به خانه فرامرز  برد که شماري از ا يرانيان مقيم انجا هم حضور داشتند و در فضاي کاملا معنوي براي موفق بودن عمل جراحي  دعا شد و من گاهي با ان جوان اذربايجاني که تاجر فرش بود شوخي مي کردم و لاله ولادن  زياد مي خنديدند . ماجرا اين گونه بود که من از فرامرز پرسيدم برنامه چيست  ؟ اشاره کرد به يک مرد مسن و درب  وداغان سنگاپوري که مسلمان بود و سپس با لهچه بسيار غليض اذري گفت ايشان اول قران کريم  مي خواند  بعد هم غذا مي خوريم ودعا مي کنيم . من به شوخي گفتم مگر قران مجيد نداريد که او مي خواهد قران کريم بخواند . فرامرز گفت  والا اينجا که ايران نيست ما فقط يک قران از ايران اورديم که رويش نوشته است قران کريم و کهنه هم شده وهمين يکي بيشتر نيست / از من پرسيد شما قراني  که مي گوييد داريد گفتم نه همراهم نيست درهمين حال خواهران دوقلو و بعضي از حاضران با صداي بلند خنديدند و لادن گفت اقا فرامرز روحاني شوخي مي کند . فرامرز هم گفت  ما که نمي دونيم از اين بيشتر.

مرد مسلمان سنگاپوري هم با صداي انکرالاصواتي قران را تلاوت کرد و بعد هم با آش /شوله زرد و نان وپنير وسبزي  پذيرايي شد.

خلاصه ساعتي از اغاز عمل جراحي گذشته بود و همه خبرنگاران منتظر شنيدن خبر تازه بودند . ناباورانه يک روحاني با پوشش روحانيان شيعه ديدم که به زبان انگليسي از بخش اطلاعات وپذيرش درباره لاله ولادن سوال مي کرد خيلي خوشحال شدم . جلو رفتم تا مرا ديد پرسيد شما ايراني هستيد گفتم بله .شما اهل کجاييد ؟به فارسي روان گفت من رييس جمعيت شيعيان سنگاپور هستم  درحوزه علميه قم درس خوانده ام وافتخار مي کنم که شيعه و تربيت شده حوزه علميه قم به شمار مي روم و از روزي که خواهران ما به اينجا امده اند مرتب در تماس بودم واز اوضاعشان با خبر اما از صبح امروزنمي دانم چه گذشته است  مسولان بيمارستان هم که همکاري نمي کنند .من هم خودم را معرفي کردم که به گرمي استقبال کرد و گفت با خبر شده ام که شما در مالزي مستقر شده ايد اما از نزديک نمي شناختم .

چند بار بوسيله تلفن همراه گزارش هاي زنده راديويي براي بخش هاي مختلف راديو وتلويزيون وحتي برنامه هاي غير خبري فرستادم و هرکس از همکاران از تهران تماس مي گرفت مي گفت تمام ايران اين خبر را پيگيري مي کنند و مي خواهند از روند کار ونتيجه اگاه شوند من هم مي گفتم مسئولان بيمارستان به شدت مراقبند و هيچ کس دسترسي به اتاق عمل ويا پزشکان ندارد و حتي بيمارستان فقط چند عکس از لاله و لادن هنگام عمل جراحي در اختيار خبرنگاران قرار داده است  . لحظات سختي بود / سيروس هم دائم  به من مي گفت يک کاري بکن خبري بگير ببينيم بچه ها چي شدند .

            

نزديک ظهر بود سخنگوي بيمارستان در جمع خبرنگاران حاضر شد و گفت همه چيز به خوبي پيش مي رود و عمل جدا سازي انجام و هريک به تخت جداگانه اي منتقل شدند / موجي از شادي خبرنگاران وشماري از ايرانيان مقيم سنگاپور راکه درانجا بودند فرا گرفت . خبرنگار زن شبکه "ضد دي اف" المان با خوشحالي به سمت من امد و گفت  به شما تبريک مي گويم و مي خواهم احساست را براي بينندگان ما بگويي گفتم من هم مثل شما کار دارم و فقط مي گويم خيلي خوشحالم و خدا را شکر .

در همين حال  اعتبار کارت تلفن همراهم تمام شد و من به خبرنگار الماني گفتم مي روم ان را شارژ کنم اگر خبري شد به همکارم سيروس اطلاع دهيد و يا با اين شماره تلفن همراهم تماس بگيريد . ده دقيقه گذشت و من کارت شارژ خريده بودم و درحال اماده کردن ان بودم که تلفن زنگ زد و خبرنگار الماني با صداي گرفته اي گفت متاسفم  لادن . لادن ... صدا قطع شد . من با عجله دويدم و خودم را رساندم ديدم هم سيروس وهم خبرنگار زن الماني گريان به طرف من امدند و گفتند لادن مرد / من پرسيدم کي ؟دقايقي پيش که اعلام شد همه چيز خوب است / خبرنگار الماني پاسخ داد خبرنگار سي ان ان به نقل از پزشک امريکايي معالج خبر را گرفته واعلام کرده است . من بلافاصله با تهران تما س گرفتم و شبکه خبر گفت الان برنامه را قطع مي کنيم شما موضوع را اعلام کن / خيلي برايم سخت بود دقايقي اشک مي ريختم . سيروس گفت به خودت مسلط باش و خبر را اعلام کن که  جا نمانيم . من د رگزارش تلفني خبر را به طور زنده اعلام کردم که لادن جان باخته است .

                           

به داخل سالن بيمارستان که امدم ديدم سخنگو درحال اعلام اين موضوع است که يک رگ از پاي لاله برداشته و به  سر لادن پيوند شد اما پزشکان نتوانستند جلو خونريزي لادن را بگيرند واو جان سپرد اما هنوز لاله زنده است . پنج دقيقه بعد خبرنگار سي ان ان به خبرنگاران گفت موضوع تمام است ولاله هم از دنيا رفت . ناگهان همهمه اي در سالن بلند شد ديدم چند بانوي ايراني مقيم سنگاپور با صداي بلند گريه مي کنند و خبرنگاران وتصويربرداران هم مشغول تهيه گزارش هستند و با برخي ازانان گفتگو مي کردند و من هم خبر درگذشت لاله را مخابره کردم و همه چيز با غم و اندوه تمام شد .

عصر ان روز به مسجد مسلمانان سنگاپور رفتيم ، جمعيت زيادي جمع شده بودند و جنازه هاي خواهران دوقلو را با شاخه هاي گل احترام و با قرائت دسته جمعي سوره مبارکه " ياسين " براي اين دو خواهر بهم چسبيده طلب مغفرت مي کردند و نشان دادند مسلمان ان هم ايراني درهيچ جاي دنيا غريب نيست حتي در کشور سنگاپور که نود درصد جمعيت ان بودايي و غيرمسلمانند .

پس از ان اجساد لاله ولادن به حسينيه شيعيان سنگاپور منتقل شد و همان  روحاني شيعه سنگاپوري که نامش را فراموش کرده ام  به بانوان شيعه از پشت پرده دستور چگونگي غسل را مي داد و زنان هم  بدن هاي  لاله ولادن را در ميان اندوه شيعيان که شمارکلي انان در سنگاپور کمتر از يک هزار وپانصد نفر است وهمچنين تعدادي ازايرانيان  غسل دادند وهمه نماز ميت خوانديم و ان روحاني به زبان انگليسي روضه امام حسين (ع)خواند و جمعيت حتي خبرنگاران سنگاپوري و اروپايي   هم گريه مي کردند سپس اجساد به تهران منتقل شد و ما که لاله ولادن را با هم مي ديديم اين بار با دو تابوت جدا خداحافظي کرديم .

                        سرانجام این دو خواهر اینگونه از هم جدا شدند...

                  

                                                 يادشان        گرامي

[ ۱۳۸٥/۱۱/٢٥ ] [ ٦:٤٦ ‎ب.ظ ] [ محمدکاظم روحانی نژاد ] [ نظرات () ]

بد نیست برای اینکه خاطرات تازه تر باشد و هم بهتر نقل شود از اخرین ان ها اغاز کنیم .

 

راستی شما از یک جوان سیاه پوست به شدت بهم ریخته از نظر شکل لباس پوشیدن و ترکیب سر ومو در یک کشور به شدت فقیر وعقب مانده به نام گامبیا بویژه انکه در مقابل یک کافه رستوران هم برای جلب مشتری فریاد بزند چه انتظاری دارید و فکر می کنید او به جز به کسب اندکی درامد وکشاندن چند مشتری زن ومرد اروپایی برای میگساری و رقص دسته جمعی به چه مسائلی می تواند بیندیشد .؟

 

در سفر اخیر  احمدی نژاد رییس جمهور به سه کشور ونزوئلا/ نیکاراگوئه و اکوادور در امریکای لاتین ما به عنوان گروه خبری دوازده ساعت زودتر به کشور گامبیا به عنوان مکان توقف هواپیمای حامل رییس جمهور وسوخت گیری وسپس ادامه پرواز به سمت ونزوئلا رفتیم وزمان ورود ما به فرودگاه شهر بانجول پایتخت گامبیا عصر بود از هواپیما که پیاده شده و منتظر هماهنگی برای ورود به شهر بودیم جماعتی بیش از صد نفر  را از دوردیدم با لباس های رنگارنگ که از پشت حصار سیمی و به تعبیری فنس ها به هواپیمای ایرانی و مسافران ان  چشم دوخته بودند وگاهی دست تکان می دادند. از راننده مینی بوس به شدت درب وداغانی که ما راسوار کرده بود پرسیدم ان جا چه خبر است پاسخ داد ان ها به عشق دیدن احمدی نژاد امدند ازحدود ظهر اونجا معطلند وفکرمی کنند رییس جمهورایران دراین هواپیما است البته ازمن پرسید پریزیدنت کجاست چرا نیامد من گفتم او قرار نیست امروز بیاید فردا اخر شب می رسد و وتوقف او در این حد است که فقط هواپیما سوخت گیری خواهد کرد .

 

ما را به هتل منتقل کردند جایی که فقط گردشگران  اروپایی ان هم از کشورهای مناطق بسیار سرد اسکاندیناوی به گامبیا امده بودند تا حمام افتاب بگیرند  در معابر و خیابان ها دیده می شدند . شب شد و ما به اتفاق شماری ازهمکاران رسانه های خبری گشتی دراطراف هتل زدیم و هنگام عبور از مقابل رستورانی که صدای موزیک یک گروه نوازنده  با هم خوانی رقاصان قد ونیم قد نیمه عریان فضا را پرکرده بود و به قول معروف صدا به صدا نمی رسید یک جوان بدهیبت به زبان انگلیسی گفت از کدام کشور هستید /عرب هستید ؟

    

 من که تقریبا از قیافش ترسیده بودم که ممکن است در ان شرایط به حال خودش هم نباشد و مشکلی ایجاد کند با صدای بلند گفتم ایرانی هستیم نه عرب . این جوان با خوشحالی عجیبی گفت ایران بهترین کشور است و محمود  بهترین رییس جمهور دنیا است . او که خود را عثمان معرفی کرد  با ما چند قدمی راه رفت ومی  گفت احمدی نژاد حرف های امام خمینی ره می زند . به عرب ها که فقط زن می گیرند و ویلا و عشرتکده در سواحل اروپا درست می کنند و با بوش در یک ظرف غذا می خورند  هیچ امیدی نیست اما ما دیدیم که  صدام هشت سال به ایران حمله کرد ان همه ادم کشت ولی اخرش این شد که طناب گردنش را پاره کرد و امام خمینی که ان زمان گفته صدام رفتنی است دیدیم که او چگونه رفت وحرف امام ثابت شد .

جوان سیاه پوست که شلوار لی او انگار داشت از پایش می افتاد که البته خشتک اویزان این روزها  مد هم هست ادامه داد هرچند امام خمینی هم درگذشت والان در قبر خوابیده ولی همه می دانند او در نزد خداست و علاقه مندان زیادی درسراسر دنیا بویژه در بین مسلمانان دارد وهمه ملت ها برای او احترام قائلند و تفاوت صدام ودیگر دیکتاتورها با طرفداران حقوق ملت ها وفقیران درهمین است وامریکا بیست وهشت سال نتوانست تغییری درایران ایجاد کند اما با یک حرکت نظامی صدام و حکومتش را برای همیشه برچید و صدام را با ذلت اور ترین روش از پای دراورد.

 

سخنان عثمان گروه خبری ایرانی را متعجب کرد چراکه رسانه هایی که مردم گامبیا به ان دسترسی اسان دارند و شبانه روز از ان استفاده می کنند امریکایی / اروپایی ازجمله سی ان ان و فاکس نیوز و بی بی سی است و طبیعتا ان ها هرگز چنین اطلاعاتی را درباره ایران منتشر نمی کنند . بگذریم که در اخر این جوان گفت اگر مایل باشید همه چیز در این رستوران هست و من می توانم هرطور بخواهید پذیرایی کنم . من به او گفتم شما که مسلمان اگاه هستید و این گونه روشن فکر می کنند راه سالمی برای کار کردن پیدا کنید . او پاسخ داد من وخواهر هفده ساله ام برای سیر کردن شکم خود هرکاری را انجام دهیم .................   

 

 

 

 

[ ۱۳۸٥/۱۱/٢٥ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ] [ محمدکاظم روحانی نژاد ] [ نظرات () ]

هفده سال از مجموع بيست وسه سال سابقه کاري  من در واحد مرکزي خبر صدا وسيما سپري شده است  و از همان روزهاي نخست،  بيشتر عمر کاري خود را در بخش سياسي ودر حوزه هاي مجلس شوراي اسلامي / نخست وزيري وقت / رياست جمهوري و رهبري گذرانده و طبيعتا خاطرات ورويدادهاي فراوان و متنوعي در ذهن دارم که در صورت داشتن وقت کافي و ياري کردن حافظه ان را نقل خواهم کرد .

دراين مدت بيش از هفتاد وشش سفر خارجي داشته ام که نزديک به پنجاه کشور را شامل مي شود و برخي کشورها را دو تا  پنج بار ديده ام و با هفتاد وسه  رييس جمهور / نخست وزير و معاون اول رييس جمهور از سراسر جهان از نزديک گفتگو داشته ام  که برخي از انان اعدام شده / براثر بيماري درگذشته و يا از قدرت کنار رفته اند .

لئونيد چاو.شسکو رييس جمهور اسبق روماني / رحمان نبي اف رييس جمهور اسبق تاجيکستان / نياز مطلب اف  رييس جمهور اسبق اذربايجان ازجمله کساني بودند که شايد اخرين مصاحبه انان  در پايان دوره زمامداري شان با من بوده است .

چاوشسکو را به ياد مي اورم که هنگام بازگشت به کشورش در ساختمان رياست جمهوري با او مصاحبه کردم و از او پرسيدم  دست اورد سفر شما به ايران چيست ؟ او درحالي که همسرش نيز در کنارش ايستاده بود  با نگراني خاصي پاسخ داد ما زمينه هاي همکاري فراواني با ايران داريم که بايد ان را اجرا کنيم اما براي من مهمتر اين است که فورا به کشورم بازگردم و اوضاع را سامان دهم . چاوشسکو همان شب به بوخارست بازگشت و بدست شورشيان در فرودگاه بازداشت وبلافاصله هم اعدام شد .

با رحمان نبي اف رييس جمهور تاجيکستان هم در پايان سفرش به ايران در سال هاي پاياني دهه شصت  در محل پاويون جمهوري مصاحبه کردم و او به لهجه شيرين فارسي دري گفت از مذاکرات با برادران ايراني بهره  جستيم و وزير " سودا" يعني بازرگاني توافق هاي خوبي حاصل کرد که براي هر دو جانب سودمند است .

علي اکبر ولايتي وزير امورخارجه وقت که کنار من نشسته  بود به اقاي هاشمي رفسنجاني رييس جمهور وقت آهسته  گفت  چون آه ندارند به وزير بازرگاني مي گويند وزير سودا :

 پس از بازگشت نبي اف به دوشنبه پايتخت تاجيکستان خبر ساعت بيست ويک شبکه اول تلويزيون در خلاصه خبر همان روز  از وقوع کودتاي نظامي و شورش در تاجيکستان خبر داد و من رحمان نبي اف را ديدم که با يک زير پوش وشورت بلند سفيد با موهاي پريشان به وسيله چند فرد مسلح با فشار به درون يک تانک زره پوش نظامي برده مي شد و خبر اعدام او هم  منتشر گرديد و پس از اين رويدادها بود که شايع شد هرکس به ايران  سفر کند ويا مقامات ايراني از هر کشوري ديدار کنند سقوط  نظام سياسي حاکم بران کشور قطعي است .

صفر مراد نيازاف رييس جمهور ترکمنستان هم که به تازگي درگذشت مسافر و ميهمان دمادم ايران بود او در هر ملاقاتي که با هاشمي رفسنجاني داشت او را  بارها مي بوسيد . يعني در هر نشست وبرخاست و يا پايان مصاحبه اي  اين کار را انجام مي داد البته او زماني که  کشورش تازه مستقل شده ويک ويرانه و فقير نشين  بود و به ايران احتياج داشت بارها به کشورمان رفت وامد وبا زيرکي  تلاش مي کرد غربي ها را حساس کند و از انان در قبال نزديک شدن ودوستي با ايران مثل بسياري از کشور امتياز بگيرد که نتيجه ان را در ترکمنستان  امروز که اب و رنگي پيدا کرده و حيات خلوت اروپا وامريکا شده است مي بينيم .

همين داستان در باره  جمهوري اذربايجان قابل ذکر است . علي اف ژنرال کهنه کار دوران سلطه کمونيست ها هردم وساعت به ايران مي امد و جزع وفزع  و تقاضاي کمک براي نجات مردم اذربايجان مي کرد اما بعدها که امتيازاتي از غربي ها گرفت که به ايران نزديک نشود راه تهران را فراموش کرد.

فعلا تا بعد خداحافظ

[ ۱۳۸٥/۱۱/٢۱ ] [ ٤:۳٦ ‎ب.ظ ] [ محمدکاظم روحانی نژاد ] [ نظرات () ]

بنام افريننده قلم وانديشه و به پاس حرمت همه نگارندگان و نگارگران خوبي ها و پاکي ها .

نگارش از هر جا اغاز شود دير نيست ،هرچند گذشت زمان ذهن وياد ادمي را تحت تاثير خود قرار مي دهد و  مطالبي نفيس  و گران سنگ  و شايد بي ارزش ولي جذاب  در صندوق خاطره بوي کهنگي و غبار گرفته باشد اما بازهم مي توان با کشيدن دستي از روي مهر و عطوفت دست کم غبار ماندگي را از رنگ و روي ان زدود .

بد نيست ياد اور شوم  بيست وسه  سال به کار نويسندگي و خبرنگاري وبه تعبير امروزي ها ژورناليستي مشغول بوده ام   و با  اين سابقه نه چندان طولاني ،به لحاظ داشته ها فقر و تنگدستي را در خود احساس مي کنم.

اذرماه سال يک هزار وسيصد و شصت ودو که به عنوان خبرنگار در روزنامه محلي خراسان در شهر مقدس مشهد به کار مشغول شدم پيش زمينه و يا هدف و راهبرد مشخصي در دست نداشتم  و فقط لطف ودرايت برادر بزرگوارم حاج محمود اقا که بيشتر ان روزها والبته اکنون هم  دستي در پژوهش و نگارش داشت و دارد و همچنين   علاقه و اشتياق مرا به اين عرصه کشاند و در مدت شش سال  از خبرنگاري و نويسندگي گزارش تجربه اي اندوختم که  اين بضاعت را حاصل محبت ها و اموخته هاي استاداني چون غلامرضا نهاوندي / محمد قنبريان / گودرز دبيريان و...که هنوز هم دست به قلم و با نشاط در عرصه حضور دارند مي دانم و با وجود فاصله جغرافيايي  چيزي جز تقديم احترام و قدرشناسي براي ابراز دلبستگي به ايشان ندارم .

عمر همکاري من با روزنامه خراسان در مجموع کوتاه بود و از شش سال فراتر نرفت که سه سال ان در مشهد و سه سال ديگر در تهران گذشت اما شايد يک مثنوي اموخته و تجربه در نهادم  جاي گرفت و مقدمه و پايه اي مستحکم براي ادامه کار با صدا وسيماي جمهوري اسلامي و در واحد مرکزي خبر شد که تا لحظه نوشتن اين ديباجه دوام يافته است .

با دو بيت شعر به اين اغازين مختصر بسنده مي کنم.

ما در ره عشق تو اسيران بلائيم           کس نيست چنين عاشق بيچاره که مائيم

برما نظري کن که دراين شهر غريبيم     برما کرمي کن که در اين ملک گدائيم.

تا فرصتي ديگر :خداحافظ

[ ۱۳۸٥/۱۱/٢ ] [ ٢:۳٢ ‎ب.ظ ] [ محمدکاظم روحانی نژاد ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

خبرنگار صداوسیما
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
امکانات وب

  • تک تاز بلاگ
  • آریس پیکس